هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )

295

سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )

پايشان به شدت درد مىكرد . روانه به شهر شديم . از اول « بالا خيابان » تا به اواخرش ، تمام [ را ] از زير « قرآن » رد شديم . خلايق خراسان ، ثلثش باقى نمانده بودند . به حرم مشرف شديم . دو نفر زير بغل « 1 » جناب معظم را گرفته بودند . زيارت كرده ، شاهنشاه را دعا كردند . بعد ، تشريف به « ارك » فرمودند . فرستادند عقب « حكيم‌باشى نظام » . گفتند : « در دواخانه بسته است ! » طبيب روس ، با « حافظ الصحة » مشرف شدند . دوايى دستورالعمل دادند . جناب معظم ، 50 تومان به « حكيم حافظ الصحة » دادند كه دوا بگيرد [ و ] به خلايق بدهند . از اين دوا ، روزى چهل پنجاه نفر را مداوا مىكردند . تا مىخوردند ، خوب مىشدند . حكم داده بودند « 2 » كه در خورشت‌ها « سير » بزنند و « كته چلو » بخورند . اهل خراسان ، تمام ، يكى يك دسته « سير » به گردن خودشان انداخته ، عوض گل بو مىكردند . چنان عزادارى در خراسان نمودند ، كه جناب صاحب‌ديوان مىفرمودند كه : « من همچو عزادارى در خراسان نديده‌ام ، كه در روز شنبه ، دسته كه بسته بودند ، 1300 علم داشتند . » تمام اطفال ، قرآن به دست ، عقب كتل مشغول عزادارى بودند ، كه در سر هر خيابان و هر قراول خان [ ه ] ها ، از صبح تا به عصر و از شب تا الى صبح ، مشغول به « روضه‌خوانى » بودند . بعد ، چنان شد كه تمام اهل خراسان ، فرار اختيار نمودند . بعد ، بنده خواستم مرخص شوم ، مرخص فرمودند . چون بجنورد « 3 » را نديده بودم ، خواستم از آن‌راه بروم . اول مانع شدند ، بعد مرخص فرمودند . بنده هم حركت كردم ، اما از رجال خراسان تعارفى به بنده نشد . آن‌چه بايد تعارف

--> ( 1 ) . در اصل : بقل ( 2 ) . در اصل : بود ( 3 ) . در اصل : بوژنورد