هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )
74
سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )
« اشراف » و « اعيان » شهر ، به استقبال خلعت حضرت شهريار ، كه « بخش على خان » برادرش حامل [ آن ] بود ، رفته بود . ما هم از شهر بيرون رفتيم و اطراف شهر را تماشا مىكرديم . قلعه و برج و باره و خندق ، چنان خراب است كه « معبر دواب » « 1 » است ، و مجراى آب . چون عدم التفات سلطان مغفور به مرمّت قلعه و تعمير خندق [ را ] دليل « كثرت راحت » و « وفور امنيّت » دانستيم ، خدا را شكر گفتيم و مراجعت به منزل كرديم . « 2 » برادر « خواجهتور » ، كه اسمش « اندرى » است ، به منزل ما آمد ؛ و او « ماهىگيرى رود خان [ ه ] هاى مازندران » را اجاره كرده ، از رودخانهء « هراز » تا « كلباد » . ما بين اينها هفت هشت رودخانه است . ماهى را در فصل شكار ماهى ، كه « بهار » است ، صيد مىكند ، از « قلّاب » و « دام » . از دهن رودخان [ ه ] ها كه متّصل به دريا مىشود ، تا ربع فرسخ از رودخانه ماهى وفور دارد ، كه شكار به آسانى مىتوان كرد . 100 نفر عملهء اين كار ، كه ماهر در اين شكارند ، از « روس » دارد . كشتىهائى كه از 3000 تا 15000 « پود » - كه هر « پود » ى 5 من و نيم تبريز است - بار مىبرد ، دارد . اينها را از « ماهى خشك » و « اشبل ماهى » « 3 » كه تخم ماهى است ، بار كرده ، به « حاجى ترخان » « 4 » مىفرستد . مسافت دريا از « مازندران » تا « حاجى ترخان » ، اگر باد به مراد باشد ، پنج روز است ؛ و اگر مخالف بوزد ، يحتمل تا يك ماه معطل شود . در حين مراجعت ، اين كشتىها را تجّار كرايه مىكنند [ و ] « آهن » و « نفت » « 5 » و ساير
--> ( 1 ) . حيوانات باركش ، چهارپايان . ( 2 ) . چارلز استوارت هم مىگويد : « ديوار شهر در پارهاى نقاط ريخته بود و در جاهاى ديگر بر اثر ريزش خاك كف خندق بالا آمده بود و در مشرق شهر كه كف خندق تا حدودى مرطوب بود ، هزاران لاكپشت در آن مىخزيدند . » . 265 . ، 1854 staurt , charles . journal of a residence in northern persia , london , ( 3 ) . اشبل , ( os ? bol ) كه در گيلانى as ? bal مىگويند و همان اشپيل es ? pil يا اشپل as ? pal است ، به خاويار گفته مىشود . ( 4 ) . حاجى طرخان كه امروزه آستراخان ( Astraxan ) يا هشتر خان ناميده مىشود ، شهر و بندرى در جنوب شرقى روسيه و مركز استانى به همين نام در كنار درياى خزر است كه در كنار مصب رود ولگا قرار دارد و تا سال 1557 م . جزء متصرفات خانهاى تاتار بوده است . ( 5 ) . در اصل : نفط