هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )

577

سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )

اين شهر داراى كارخانجات متعدد است براى ساختن « آلات فلزى » ، از قبيل « تفنگ » و « تپانچه » و « سر قلم » و « سوزن » و « سنجاق » و « مداد » و « مفتول » و « لوله‌هاى برنجى » و غيره . بعد از نهار ، اول رفتم به تماشاى كارخانهء « تفنگ‌سازى » . قريب [ به ] 1000 نفر عمله كار مىكردند . هر جزء « تفنگ » از يك دستگاه عليحده « 1 » بيرون مىآيد ، مثلا يك دستگاه فقط « لوله » مىريزند ، در ديگرى « سوراخ » مىكنند ، جايى « خان » دار مىنمايند ، يك‌جا « پرداخت » « 2 » مىكنند ، دستگاه ديگر « چخماق » ، ديگرى « پستانك » « 3 » و در ديگرى « قنداق » مىسازند و فمن « 4 » على هذا . بسيار قابل تماشا بود . وقتى مىخواستم بيرون بيايم ، كتابى [ را ] آورده ، نام خود را در آن نوشتم . همراهان نيز اسم خود را درج كردند . روزى 200 قبضه « تفنگ » از اين كارخانه بيرون مىآيد . 24 قبضه « تفنگ » هم من خريده ، بيرون آمدم . از آنجا رفتيم به كارخانهء « برنج‌سازى » ، از قبيل « مفتول‌هاى باريك و كلفت » ، « چرخ‌هاى برنجى » ، « پيچ » و « مهره » و « لوله‌هاى برنجى » و « مسى » « 5 » و غيره . همه در كمال « سهولت » و « پاكيزگى » از زير چرخ‌هاى بخار بيرون مىآيد . از آنجا رفتيم به كارخانهء « سر قلم‌سازى » . تمام عملجات ، دخترهاى جوان بودند . معدودى مرد ، در پائين ، مستحفظ « چرخ بخار » بودند . كار آنها منحصر به اين‌ست كه تخته‌هاى آهن نازك به عملجات برسانند . قريب [ به ] 200 « منگنه » بود . در هر « منگنه » ، يك « دختر » با دست كار مىكرد . در منگنهء اول ، به شكل « سر قلم » ، امّا « مسطح » و « پهن » بريده مىشد ؛ در منگنهء ديگر ، اسم « كارخانه » ، با « مالك » آن ، جاى ديگر مقعّر مىشد و جاى ديگر قطع مىزدند ، در كمال چالاكى و زرنگى . خيلى تماشا داشت . پس از تماشا ، بيرون آمدم . مدير كارخانه ، كه زن معمره‌اى بود ، چند « سر قلم » به

--> ( 1 ) . على حده . جداگانه ، متفرق ، ممتاز ، تنها . ( 2 ) . صيقلى كردن ، صيقل دادن ، پاك كردن ، برق انداختن ، زنگ بردن ، زنگ زدودن . ( 3 ) . در اصل : بستانك . ( در فرانسوى ( Chien de fusil ) آهنى سوراخ‌دار كه بر روى انتهاى سفلاى تفنگ و امثال آن است و چاشنى بر او گذاشته ، كه با تصادم شيطانك آتش از آن بر باروت مىجهد . ( 4 ) . فمن . حرف + اسم . از « ف » ربطى + من ، موصول ، به معنى پس آن‌كه . ( 5 ) . در اصل : مس