روى گونسالس دو كلاويخو ( مترجم : مسعود رجب نيا )
318
سفرنامه كلاويخو ( فارسى )
ميبرديم كه خبر آمدن عمر ميرزا به دژ اسارك بما برسد . درين زمان بود كه شاه گرجستان كه ازو سخن گفتيم ( و گرگين هفتم نام داشت ) شوريد . وى سرزمينهاى پيرامون « آنى » « 1 » و ارزروم يعنى خطهء ارمنستان بزرگ را مورد نهب و غارت قرار داد و حتى دامنهء نهب و غارت و سوزاندن روستاها و دهات بحدود تبريز نيز كشيد و همه را هراس و وحشت گرفت . مسلمانان تبريز توقع داشتند كه عمر ميرزا براى دفاع از آنان بجنگ دشمن بشتابد . اما او نيامد . سپس بجاى خود يكى از سران بزرگ و بسيار سالخورده ( را كه ازو ياد كرديم ) و عمر توبان نام داشت بسردارى پنج هزار سوار فرستاد . از پيرامون تبريز نيز سپاهيان را با شتاب گردآورى كردند و آن سردار با پانزده هزار سوار از خيابانهاى تبريز با وقار و تكبر تمام بگذشت و سپاهيان نمايش خوبى دادند . آنگاه اين لشكريان همه بسوى مرز يعنى دشتهاى آلاداغ كه همانا ارمنستان بزرگ است روان گشتند . تا گرگين از نزديك شدن آنان آگاه شد با پنج هزار سوار براى روبرو شدن و مواجهه با آنان بيرون راند و شب هنگام بر آنان تاخت و غافلگيرشان كرد و بيشتر آنان را بكشت و آنان كه جان بدر بردند به تبريز گريختند و هراس و اغتشاش و پريشانى مسلمانان را پايان نبود * . فرياد برخاست كه كفار مسلمانان را شكست ميدهند . زيرا آنان مسيحيان را كافر ميخوانند ( كه بمعنى بىايمان است ) . مقصود آنان اين است كه ما مردم ، به هيچ چيز ايمان نداريم و پيرو قانون الهى نيستيم و خويشتن را مسلمان ميخوانند ، چه اين نام به زبان آنها بمفهوم مردمى است كه پيرو قانون خداى متعال هستند . در تبريز اينك ميگفتند كه گناه اين شكست با سربازان نيست بلكه عمر ميرزا گناهكارست . چه او شوربخت است و از نيك بختى و اقبالى كه همواره با تيمور يار بود نصيب و بهرهاى ندارد . عمر ميرزا سرانجام دريافت كه نه او ميتواند پدرش ميرانشاه را
--> ( 1 ) - Ani