روى گونسالس دو كلاويخو ( مترجم : مسعود رجب نيا )

319

سفرنامه كلاويخو ( فارسى )

بدام بكشد و نه بستن پيمان با او ميسر و ممكن است . بنابراين از سلطانيه بازگشت ( و عازم تبريز و دژ اسارك شد ) . در سلطانيه برادرش ابو بكر - ميرزا زندانى بود ، و فرمان داد كه به مجرد آنكه از آنجا به راه افتاد ، كار او را با زهر يكسره كنند . عمر ميرزا از سلطانيه بيرون رفت و بسوى اسارك راند تا در آنجا از سپاهيان خود سان ببيند و از ما سفيران توديع كند و ما را بسوى ميهن روانه كند . در ضمن آنكه به تبريز نزديك ميشد ، به او خبر دادند كه در يك سه شنبه كه مصادف بود با چهاردهم ژوئيهء آنسال ابو بكر ميرزا ، زندانبان را كشته و از زندان گريخته است . و نيز ابو بكر خزانهء موجود در دژ سلطانيه را تصاحب كرده و با خود برده است . عمر ميرزا بىدرنگ بازگشت و چون به سلطانيه رسيد گروهى سپاهى با شتاب بسيار گسيل كرد تا برادرش را دستگير سازند اما سواران او نتوانستند به فراريان برسند . داستان اين ماجرا اين بود كه عمر ميرزا سرهنگ نگهبانان خود را كه مسؤل و پاسدار برادر بود مأمور ساخته بود كه او را با زهر بكشد و تركيبى آمادهء اين كار در آنجا گذاشت . بهر صورت اين راز به گوش برخى از دوستان ابو بكر ميرزا رسيد و آنها هم شاهزاده را از آن بر حذر داشتند . ابو بكر ميرزا مجلس شورى تشكيل داد تا معلوم كند كه چگونه بايد بگريزد و به همهء آنان كه به او يارى كنند پاداش گرانبهايى وعده داد و توطئه بدينگونه سر گرفت . اسبان و اسلحه براى فرداى آن روز آماده ساختند و به شاهزاده نهانى شمشيرى دادند كه با آن بر زندانبان حمله كند و آنگاه دوستان وى به يارى او بشتابند و او را از زندان برهانند . اين توطئه كاملا به نتيجه رسيد و همانگونه كه نهاده بودند عمل شد . سرهنگ نگهبانان كه زندانبان او بود با سه كس از معتمدان خويش به درون زندان آمد . بىدرنگ به ابو بكر ميرزا اطلاع داد كه عمر ميرزا هم‌اينك پيام فرستاده كه سرانجام با پدر آشتى كرده است و به زودى برادر را آزاد مىكند و مال و خواستهء بسيار به او ميدهد و او را بيكى از مناصب عالى ميگمارد چنان كه