روى گونسالس دو كلاويخو ( مترجم : مسعود رجب نيا )

307

سفرنامه كلاويخو ( فارسى )

ميرويد اما برنج چنان فراوان است كه باسب ميخورانند . در همهء آن دشت چادر نشينانى كه ايل عمر ميرزا را تشكيل ميدهند ، اردو و چادر زده بودند . روز چهار شنبهء بيست و پنجم مارس از ميان چادرهاى اين تاتاران ميگذشتيم و به ده يا دوازده فرسخى مقر عمر ميرزا رسيده بوديم كه ناگهان بگروهى بر - خورديم كه بسوى ما ميآمدند و بما گفتند كه اردو شلوغ است و بهترست برگرديم . علت غوغا و شلوغى و نابسامانى اردو را پرسيديم گفتند كه امير جهانشاه ( فرماندهء كل ) آهنگ جان عمر ميرزا كرده بود و مردان ايل برخاستند و بفرمان سران و بزرگان تاتار بر سر جهانشاه ميرزا تاختند و او را گرفتار ساختند و عمر ميرزا هم فرمان سر بريدن او را داد . كسان جهانشاه هم شوريدند و اينك جنگ ميان مردان ايل عمر ميرزا و ايشان درگرفته و بسيارى از دو سو كشته شده‌اند . آنان گفتند عمر ميرزا هم‌اكنون از رود ( كر ) با سواران خاص خود گذشته است و فرمان داده تا پلى كه از زورق بر آن بسته بودند بشكنند . هيچكس نميداند كه ازين كار چه هدفى در ميان است . اما همهء لشكريان در نهايت پريشانى و بىترتيبى هستند چون اين را شنيديم ما سفيران با هم شور كرديم و سرانجام بر آن شديم كه چون اينقدر به محل حادثه نزديك هستيم بهترست پيش رويم تا حقيقت را به چشم ببينيم . بنابراين پيش رانديم . پنجشنبهء بعد يعنى بيست و ششم مارس به اردوى بزرگى كه در ميان آن عمر ميرزا مقر داشت رسيديم . توقف كرديم و بانتظار فرمان و اميد تشرف بحضور مانديم . اما همهء سپاهيان در هم و پريشان بودند . از همه سو تاتاران ميآمدند و در پيشاپيش رمه و گلهء خويش را ميراندند همچنان در آنجا انتظار ميكشيديم تا يكى از جغتائيان پيامى از عمر ميرزا براى ما آورد كه شاهزاده سخت از آنچه بر وى گذشته است برآشفته و اينك نميتواند ما را بار دهد و از ما درخواست دارد كه فورا به تبريز باز گرديم و منتظر فرمان او باشيم . آن جغتائى گفت كه به وى فرمان داده‌اند كه با ما بيايد و در تبريز آنچه نياز ماست به خواهش دل شاهزاده آماده كند . بىدرنگ سوار