روى گونسالس دو كلاويخو ( مترجم : مسعود رجب نيا )

308

سفرنامه كلاويخو ( فارسى )

شديم و باز گشتيم . بايد بخاطر داشت كه عمر ميرزا اينك درين فصل در اردوى ايل خويش در دشتهاى ( ساحل جنوبى كر ) با قريب چهل و پنج هزار سوار اقامت گزيده است . شايد همهء سپاهيان او محدود به اين عده نباشد ، چون كه بسيارى از لشكريان او در جاهاى ديگر مقر داشتند . چنان كه ميگفتند در گذشته عادت برين جارى گشته بود كه تيمور همواره به اين دشتها بيايد و زمستان را در آن بگذراند . و اخيرا هم دستور داده بود تا شهرى درينجا بسازند ( بنام بيلقان ) درين شهر اكنون بيست هزار تن ساكن هستند * . جهانشاه ( كه چنان كه گفته شد اخيرا فرماندهء كل سپاهيان تيمور گشته بود ) خواهر زادهء تيمور بود . ناگهان بفرمان عمر ميرزا سر او را از تن جدا ساختند با آنكه وى براستى مقتدرترين و پرنيروترين فرماندهء تاتار بود و همه به او احترام ميگذاشتند و تا اين اندازه نيز با خاندان تيمور خويشى و بستگى داشت . وى داراى املاك پهناور بود و هر روز گروهى بسيار در ركاب او سوار ميشدند . در روزگار پيشين زمانى كه تيمور اين عمر ميرزاى نوهء خود را فرماندار كل مغرب ايران ساخته بود ، جهانشاه ميرزا خواهر زادهء خود را هم مأمور كرده بود تا لله و سر پرست اين شاهزادهء جوان باشد و خانهء او را سر پرستى و نظارت و امور كشور را اداره كند . بدينگونه پيش ازين هر چه امير جهانشاه فرمان ميداد بىدرنگ همچون فرمانى كه خود تيمور داده باشد اجرا ميشد . علت اين قتل ناگهانى امير جهانشاه را به دو گونه بما گفتند . يكى آنكه عمر ميرزا بواسطهء ترسى كه از او داشت او را كشت . زيرا اكنون كه پدر بزرگش درگذشته بود ميترسيد كه مبادا جهانشاه او را بكشد . و چون جهانشاه نه تنها سپاهيان همهء امپراطورى را تحت فرمان داشت بلكه همهء اهل جغتاى كه از پيروان او بودند ، فرمان او را كور كورانه اطاعت ميكردند . بدينگونه همچنانكه عمر ميرزا تصور ميكرد او ممكن بود شورش كند و همهء مردم ميگفتند اينك كه تيمور در گذشته است تنها كسى كه شايسته و سزاوار جانشينى