روى گونسالس دو كلاويخو ( مترجم : مسعود رجب نيا )
304
سفرنامه كلاويخو ( فارسى )
پارو سخت سرگرم روبيدن برفها از بامها و ريختن آن بميان حياطها بودند . در قزوين سه شنبه شب يعنى همان شب ورودمان خوابيديم و آنجا مانديم تا جمعهء بعد . زيرا كه در اثر برف راه بسته بود . مردم آن شهر از ما به خوبى پذيرايى كردند و آنچه نياز ما بود به فراوانى بما دادند . براستى كه عادت و رسم در همه جاى اين سرزمين برين جارى است كه به سفيرانى كه نزد تيمور ميروند و يا از نزد او باز ميگردند و همچنين بشاهزادگان و امراء و بستگان و خويشان او بهنگام مسافرت همه جا بايد منزل دهند . سفيران مىتوانند سه شبانه روز در هر جا بمانند و هر كه از خويشان و بستگان نزديك اعليحضرت باشد ميتواند تا نه روز از خوراك و خانه بهره گيرد و هزينهء آن بعهدهء انجمن مركزى شهر است كه در آن فرود آمدهاند . شنبهء بعد سرانجام توانستيم به راه افتيم . اما سى مرد پياده با پارو همراه ما آمدند تا راه را باز كنند . اين مردان به اين آهنگ از قزوين بيرون آمدند . اما تا به نخستين آبادى بيرون شهر رسيديم به شهر بازگشتند . مردم آن آبادى ناچار شدند كار آنان را دنبال كنند و كوشش كنند تا راهى براى ما باز كنند . برف چنان سنگين و بسيار باريده بود كه همهء تپهها و دشتها يكسان و هموار به نظر ميرسيدند . برف كورى چشمهاى همه را از آدمى و چهار پا رنجور ساخته بود و چون نگاه ميكرديم جز از برف هيچ چيز نميديديم و براستى كه تا روى آن يخ نبندد و سخت نشود پيشروى ما امكان ندارد . برف چنان ژرف بود كه در برخى نقاط چون به ده يا شهرى ميرسيديم نميتوانستيم دريابيم كه اين آبادى است . در اين حال همچنان راه پيموديم تا به شهر سلطانيه رسيديم كه شهر عمدهء آن نواحى پر جمعيت و پرحاصل است . جمعهء سيزدهم فوريه به اين شهر رسيديم و تا شنبهء هفتهء بعد كه مصادف با بيست و يكم همان ماه بود در آنجا مانديم . اكنون ديگر لزومى نمىبينم كه از سلطانيه توصيف كنم براى آنكه شرح آن در ميان سفر بسوى سمرقند گفته شد و با آنكه گرداگرد اين شهر ديوارى نيست اما در دشت هموار نزديك شهر ( چنان كه گفتم ) حصار