روى گونسالس دو كلاويخو ( مترجم : مسعود رجب نيا )

279

سفرنامه كلاويخو ( فارسى )

بياورند و آنگاه فرمان ميداد تا تكه‌هاى آن را برين كارگرانى كه در پايين پى به كار سرگرم بودند پرتاب كنند كه گويى آنان سگهايى هستند كه در چاهى بسر مىبرند و شگفت كه حتى خود وى نيز براى همهء آنان گوشت پرتاب ميكرد . باينطريق آنها را به كار وا ميداشت و گاهى نيز براى بناهائى كه رضايت خاطر او را از كار خويش جلب كرده بودند سكهء پول پرتاب ميكرد . بدينگونه كار ساختمان شب و روز در پيشرفت بود تا آنكه سرانجام زمانى فرا رسيد كه به حكم ضرورت مىبايستى دست از كار مىكشيدند . و اين امر شامل كار ساختمان آن خيابان نيز شد . زيرا اينك برف زمستانى پيوسته فرو ميريخت . روز جمعهء اول نوامبر بنا بر فرمان اعليحضرت بحضور او شتافتيم و اميدوار بوديم كه بما اجازهء عزيمت به وطن و مرخصى دهد . در كاخ جنب مسجدى كه دستور تجديد ساختمان آن را داده بود بحضورش رسيديم . از بامداد تا نيمروز همچنان بانتظار ايستاديم . ميانروز اعليحضرت از چادرى كه در آنجا برافراشته بودند بيرون آمد و در شاه نشينى كه در حياط بود نشست گوشت و ميوه به قدر كافى به آنجا آوردند و همهء حاضران از آن به حد وافر خوردند . چون خوراك بپايان رسيد بما پيام فرستاد كه بخانهء خويش باز گرديم و او را معذور داريم كه نمىتواند بواسطهء كارهاى بسيارى كه دارد ما را براى توديع بار دهد و كارهايى كه در پيش داشت همانا به راه انداختن و روانه كردن پير محمد نوه‌اش بود كه مىبايد بعنوان پادشاه هند كوچك بدان سو حركت كند . در آن روز اعليحضرت به آن شاهزاده برسم بخشش و انعام عدهء بسيارى اسب و خلعت و سلاح بخشيد و به همراهان و ملازمان او كه قرار بود در بازگشت با او باشند نيز هدايا و تحفى مشابه آنچه به شاهزاده داده بود عطا كرد . فرداى آن روز كه مصادف بود با شنبه باز رفتيم و خويشتن عرضه كرديم كه بحضور اعليحضرت برسيم . زيرا بما چنين دستور داده بودند . اما چنين مينمود كه از چادر بيرون نميآيد و گفتند بيمارست . در آنجا تا بعد از ظهر همچنان بانتظار ايستاديم و منتظر بوديم بكاخ خويش كه در حياط است بيايد .