روى گونسالس دو كلاويخو ( مترجم : مسعود رجب نيا )

231

سفرنامه كلاويخو ( فارسى )

بود . بر روى يكى ازين دو ميز هفت تنگ زرين كه دو تاى آنها از بيرون به گوهرهاى گرانبها و زمرد و فيروزه مزين شده بودند و بر دهانهء آنها لعل بدخشان را در طلا نشانده بودند قرار داشت . علاوه برين هفت تنگ ، شش فنجان زرين گرد بر آن ميز نهاده بودند . و بر لبهء يكى از آنها مرواريدى بود كه درخشندگى رباينده‌اى داشت . در وسط همان فنجان لعل بدخشانى در زر كار گذاشته بودند ببزرگى يك بند انگشت . اينك سخن را برگردانيم به آن بزمى كه بفرمان اعليحضرت آماده شده بود و ما سفيران را هم به آن خوانده بودند . چون بسراغ ما آمدند ، مترجم ما در نزد ما نبود و چون منتظر آمدن او شدند دير شد . پس چون بكاخ رسيديم اعليحضرت ناهار صرف كرده بودند و بما پيام دادند كه در آينده چون ما را بخوانند نبايد منتظر آمدن مترجم شويم و بايد بىدرنگ به راه افتيم . اين بار چشم‌پوشى مىكند اين سور را مخصوصا براى ما آماده ساخته است كه دربار و كاخ خويش را بما نشان دهد . تيمور درين مورد براستى سخت برآشفته بود و بر بزرگانى كه ملازم ما بودند پرخاش كرد كه چرا مترجم آماده و حاضر نبوده است و آن بزرگان نيز به اين امر توجه نكرده‌اند تا كسى را بفرستند و او را بموقع حاضر سازند . بنابراين ، اين بزرگان بدنبال مترجم بيچارهء ما فرستادند بخشم به او گفتند ، « چرا در آمدن شتاب نكردى و خشم پادشاه را بر ما برانگيختى ؟ چرا اصلا پيوسته ملتزم سفيران فرنگ نبوده‌اى و از خدمت آنان دور ماندى ؟ اساسا همهء تقصيرها به گردن تو است كه دير آمدى و براى مكافات تو ما فرمان ميدهيم تا بينىات را سوراخ كنند و از آن ريسمانى بگذرانند و در اردوگاه بگردانند تا عبرت ديگران شود ! » هنوز سخن آنان بپايان نرسيده چند تن او را گرفتند و يكى بينىاش را گرفت و نزديك بود آن را سوراخ كنند كه آن بزرگى كه بدنبال ما آمد و ما را ديرگاه به سور برد شفاعت كرد و از ديگران خواست تا برو رحم كنند و ببخشايند . سرانجام موافقت كردند و آن مترجم