روى گونسالس دو كلاويخو ( مترجم : مسعود رجب نيا )

183

سفرنامه كلاويخو ( فارسى )

بناچار گفتيم كه متأسفانه چنان بيمار ( و تب داريم ) كه نميتوانيم از بستر برخيزيم و بنزد او بياييم و ازو خواستاريم تا ما را معذور دارد . اما وى ديگر كس فرستاد و از ما خواست تا به پيشگاه او رويم و چنان اصرار كرد كه ناگزير فراى الفونسو استاد علم كلام بنزدش رفت و فورا به او خلعت پوشانيدند . اينك رسم برين جارى است كه درينگونه موارد آنكس كه از جانب تيمور در پوشانيدن خلعت نيابت دارد ، ضيافتى باشكوه به راه اندازد و چون از سفره برخاستند ، خلعت را بر مهمان بپوشاند و مهمان نيز براى نمودن مراتب سپاسگزارى سه بار بر زمين زانو زند . به مجرد آنكه اين مراسم پايان يافت ، بىدرنگ « اناكورا » براى ما اسبهاى تازه نفس از اصطبل حكومتى فرستاد و اصرار ورزيد كه فورا سوار شويم و به راه بيفتيم . اين كار را به پيروى از فرمان تيمور كه ما بايد هرچه زودتر بدنبال او شب و روز برويم انجام ميداد . بنابرين كس نزد اناكورا فرستاديم و ازو خواستار شديم كه حال ما را در نظر بگيرد كه توانايى جنبيدن نداريم و خواهش كرديم كه بگذارد دست كم دو روز در آنجا بمانيم . با وجود اين پاسخ آمد كه جرأت ندارد بما حتى يك دم رخصت آسايش دهد براى آنكه اگر تيمور ازين امر آگاهى يابد بدون شك سر او را از تن جدا مىكند . حال هر چه بگوييم و آنچه دلمان خواست بجاى آوريم ، هيچ سودى ندارد و بايد به راه افتيم . همهء ما سخت در خشم شديم ، چه بسيار ناتوان بوديم ( و در تب ميسوختيم ) و چون نوبت عزيمت و بر اسب نشستن رسيد همچون مردگان بوديم . براى آسايش ما در آن حال زار اناكورا ، فرمان داد تا بر نشيمنگاه زين بالشى ببندند تا بر آن بتوانيم آسوده‌تر بنشينيم . بدينگونه سوار شديم و آن روز و سراسر شب را رانديم تا سپيده‌دم رسيديم بدهكده‌اى متروك و خالى از سكنه . فرداى آن روز يعنى دوشنبه ، به ساختمانى رسيديم كه مخصوصا براى آرميدن مسافران ساخته شده بود . در همهء آن حوالى هيچ ده يا آبادى مسكونى تا فاصلهء دور در راه وجود ندارد و اين از اثر گرماى فوق العادهء آن حدودست .