روى گونسالس دو كلاويخو ( مترجم : مسعود رجب نيا )

166

سفرنامه كلاويخو ( فارسى )

چارپايان ما پس از راه پيمايى امروز خون بسيار ميآمد . دوشنبه فرداى آن روز بامدادان ( يعنى ساعت شش صبح ) به دژى رسيديم بنام « ميانه » و اين لفظ بمعنى « نيمراه » است . همهء روز و شب را با كمال آسايش بر اسبهاى عالى به راه رفتن ادامه داديم . اسبها از اسبهايى بودند كه در اصطبلهاى چاپارخانه‌ها براى چاپاران تيمور نگاهدارى ميشدند . سپيده دم سه شنبه كه مصادف بود با عيد يوحناى قديس ( بيست و چهارم ژوئن ) به ساختمان بزرگى رسيديم كه ( كاروانسرا بود ) براى آسايش مسافران و بازرگانان در آنجا ساخته بودند . در آنجا تا فرو رفتن آفتاب بوديم . در ضمن استراحت در آنجا پيكى از جانب ميرانشاه پسر ارشد تيمور * آمد و خبر آورد كه شاهزادهء مزبور ميخواهد تا ما با شتاب تمام به اردوگاه او كه نزديك آن كاروانسرا بود برويم . بنابراين با اسبهاى تازه نفس كه از اصطبل حكومت بما دادند بىدرنگ به راه افتاديم تا فرمان آن شاهزاده را گردن نهاده باشيم . پس از آنكه همهء شب رانديم بامدادان ( چون به اردوگاه رسيديم ) به چاپار ديگرى برخورديم كه بما گفت شاهزاده بسلطانيه رفته است و بايد شتاب كنيم ، چون او ميخواهد از ما در شهر پذيرايى كند . بنابراين به راه خويشتن ادامه داديم و تا ظهر به چاپارخانه‌اى رسيديم كه در آنجا اسبهاى حكومتى تازه نفس منتظر ما بودند . اين محل در كنار رودى بود . ناچار بعد از ظهر را آنجا آسوديم و نزديك غروب به راه افتاديم . شبهنگام به محلى رسيديم كه به زنجان معروف است . بيشتر قسمتهاى اين شهر غير مسكون است . اما گويند كه در گذشته اين شهر يكى از بزرگترين شهرهاى ايران بوده است . اين شهر در دشتى ميان دو رشته كوه بلند كه لخت و خالى از جنگل هستند قرار دارد . ديديم كه حصار شهر ديگر قابل تعمير نيست اما در داخل حصار هنوز خانه‌ها و مساجد بسيارى همچنان استوار برپا بودند و در خيابانهاى آن نهرهاى عالى ميگذشت اما همهء آنها اينك خشك و بىآب هستند . ميگويند زنجان در گذشته محل اقامت داريوش و مقر سلطنت او بود