روى گونسالس دو كلاويخو ( مترجم : مسعود رجب نيا )

114

سفرنامه كلاويخو ( فارسى )

امر نزديك بوقوع شد . يك ترك در آن حدود هويدا شد و از هويت ما پرسيد . گفتيم ما مردم ژن هستيم كه از پرا به آنجا آمده‌ايم و از سرنشينان كشتى جنگى بوديم كه ديشب در كنار بندر به آب فرو رفت . سپس گفتيم كه بار كشتى را كه با خود بساحل آورده‌ايم در نظر داريم به كشتى جنگى ديگر كه در بندر كيرپن لنگر انداخته است منتقل سازيم . اگر تركان در حمل آن بما يارى كنند و اسب بما بدهند كرايهء خوبى خواهيم پرداخت . تركان پاسخ دادند كه اسب براى فردا آماده مىشود نه آن روز ، و قول دادند كه جارچى به دهات اطراف بفرستند تا تهيهء كار ديده شود . خوشبختانه اين امور تحقق يافت و فرداى آن روز عدهء بسيارى از تركان با اسب آمدند و بار و توشهء ما را به كيرپن آنجا كه ميدانستيم كشتى جنگى ديگر ژن لنگر انداخته بود ، رسانيدند . به مجرد رسيدن به آن بندر آن كشتى جنگى را در اسكله ديديم . ناخداى آن كشتى را كه « مسر آمبروز » « 1 » نام داشت پيدا كرديم و با او سخن گفتيم و همهء ما وقع را براى او بيان كرديم . ناخدا از ما خوب پذيرايى كرد و گفت كه براى خدمت اعليحضرت پادشاه كاستيل آماده است و كشتى او را بايد همچون كشتى اسپانيائى تلقى كنيم و از آن خود بدانيم . بما اجازه داد كه بارهاى خود را به كشتى او بياوريم و تركان را مطمئن ساخت كه ما واقعا سرنشينان كشتى جنگى ديگر بوديم كه در اثر طوفان فرو رفت . اما در مورد فرستادهء تيمور بيك كه با ما همراه بود و در گذشته به آن اشاره كرديم ، به او جامه‌اى از جامه‌هاى خود پوشانيديم و چنين نموديم كه وى مردى است اسپانيائى و مسيحى ، زيرا كه اگر آگاه ميشدند كه وى تاتارى است ( از كسان تيمور ) فورا او را ميكشتند . سپس بر عرشهء كشتى جنگى ژن رفتيم و همهء رخت و كالاى خويش را سالم و بىعيب يافتيم و قدر نيكى خداوند را كه ما را در پناه خويش حفظ كرد دانستيم . زيرا كه ناخداى كشتى جنگى اخير و معاون او كه دوازده سال به

--> ( 1 ) - Messer Ambrose