روى گونسالس دو كلاويخو ( مترجم : مسعود رجب نيا )

115

سفرنامه كلاويخو ( فارسى )

دريانوردى اشتغال داشتند گفتند كه خدا جان ما را ازين طوفان پر مخاطره نجات بخشيده است و هرگز چنين طوفانى در درياى سياه نديده‌اند . حقيقتا كه اين رحمت شگرف خداوند بود كه شامل حال ما شد و جان ما و اموال ما و آنچه پادشاه ولينعمت ما بدست ما سپرده بود همه محفوظ ماند و از غارت تركان در خشكى و دستبرد دريانوردانى كه اينك به آنان پناه برده بوديم مصون ماند و به مقصد رسيد . سرانجام اين كشتى جنگى اخير هم از بخت و اقبال بلند ما از آفت بر كنار ماند ، زيرا چنان كه ناخداى آن ميگفت هيچ بعيد نبود كه در آن طوفان عظيم فرو رود . اينك كه همهء خطرات بخير گذشت تا سه شنبه در انتظار باد مساعد در بندر كيرپن مانديم . در آن روز تركى پديدار شد و خواست كه با ما سفيران سخن گويد . وى كدخداى يكى از دهات متعلق به سلطان بود . آن مرد گفت كه ما آمده‌ايم و از خاك سلطان ولينعمت او گذشته‌ايم و با خود عدلهاى كالا و بار داريم كه مشمول خراج سلطان ميشوند كه بايد به او كه نمايندهء سلطان است بپردازيم و به اين جهت هم آمده است تا حق سلطان را وصول كند . ( ما سر باز زديم و ) اين مطلب از آنجا آب مىخورد كه تركان دريافته بودند كه ما از مردم ژن يا اهل پرا نيستيم و چنان كه گفتيم اگر آنان ميديدند كه در خاك تركان سرگردانيم ما را گرفتار ميساختند . سپس همانروز ( يعنى سه‌شنبه ) كشتى جنگى بادبان برافراشت و بسوى شهر پرا باز گشتيم و پنجشنبهء بعد كه مصادف بود با بيست و دوم نوامبر ، پگاه به اسكلهء آن بندر رسيديم همهء كالا و رخت سفر را به ساحل حمل كرديم و آنها را به محل اقامت سابق خويش برديم . همهء آشنايان بما اطمينان دادند كه با اين شدت طوفان و محلى كه كشتى كوچك ما در آن در هم شكست ، سلامت ماندن ما امرى معجزآسا بوده است . سپس شور كرديم كه چگونه به راه خويش ادامه دهيم . اما ديديم كه هيچ كشتى حاضر نيست خود را بخطر اندازد و در چنين فصلى بدرياى سياه رود .