روى گونسالس دو كلاويخو ( مترجم : مسعود رجب نيا )

101

سفرنامه كلاويخو ( فارسى )

برافراشت . پسر امپراطور و پسر سلطان با هم توطئه‌اى كردند تا پدران خويش را از تخت بيندازند و خويشتن جاى آنان را بگيرند . سلطان با امپراطور دست يكى كردند و بر فرزندان خويش تاختند و آنها را در دژ گاليپولى يعنى همان دژى كه اكنون در دست تركان است ، گرفتار كردند . بين امپراطور و سلطان موافقتى حاصل شد كه اين دو پسر را به مجرد گرفتارى كور و دژ گاليپولى را ويران كنند تا عبرتى باشد براى آنان كه در آينده به خيال شورش ميفتند . پس از تسخير دژ بىدرنگ دست بويران ساختن آن زدند و سلطان ترك در چشم فرزند خويش فورا ميل كشيد ، اما دل امپراطور بر فرزندش سوخت و او را كور نكرد و به زندان تاريكى افكند و با منقلهاى پر آتش و سرخ او را ( نسبة ) كور كرد . پس از مدتى امپراطور موافقت كرد كه زن پسرش ( آندرو نيكوس ) بزندان براى ديدار او برود . آن زن با به كار بردن بعضى داروها اندكى ديد چشمان او را باز آورد و جبران كرد . روزى كه آن زن با شوهرش ( آندرو نيكوس ) در زندان بود مارى عظيم ديد كه از سوراخى از ديوار بيرون آمد و بار ديگر بازگشت . آن زن اين واقعه را به شوهر گفت . آندرو نيكوس بزنش گفت كه او را به پهلوى سوراخ ببرد . به مجرد آنكه مار بار ديگر سر بيرون كرد او را با دستانش بكشت . گفته‌اند كه اين مار بسيار عظيم و شگفت انگيز بود . بعدها آن مار را به پدرش امپراطور ( ژان پالئو لوكوس ) نشان دادند . پدر كه از حال زار فرزند آگاه شد بر او دل بسوزاند و از زندانش نجات داد . اما اين شاهزاده ( آندرو نيكوس ) پس از مدتى دست بشورش زد و اين بار موفق به دستگيرى پدرش شد . امپراطور تا مدتى در زندان بود تا آنكه يكى از بزرگان موفق به نجات او شد . پس پسرش ( آندرو نيكوس ) گريخت و ( چنان كه گفته شد ) پدر دستور داد تا آن زندانى كه در آن ، زمانى محبوس بود ويران كردند . سپس امپراطور پسر خودش را از حقوق جانشينى محروم ساخت و آن را به برادر ديگر وى ( آندرو نيكوس ) يعنى امپراطور مانوئل كه اينك بر اورنگ سلطنت تكيه