ارنست اورسل ( مترجم : على اصغر سعيدى )
63
سفرنامه قفقاز و ايران ( فارسى )
آن را مىشنيديم . سورچى بر سرعت اسبها افزود ، آنها آنچنان درشكه را تند مىبردند كه من كيف مىكردم و با چشمان نيمهباز در رؤياى شيرينى فرورفتهبودم كه كمى بعد لابد به خواب عميقى بدل مىشد ، ولى ناگهان درشكهچى با تمامى سنگينى بدنش يك دفعه به روى ما افتاد و چرت مرا پاره كرد . معلوم شد مهار اسبها بريده شده و آنها آزاد از فشار افسار و دهنه ، تند و خشمگين چهار نعل مىتازند و درشكه را با سرعتى عجيب از چپ و راست جاده به دنبال خود مىكشند . پايان حركتى به اين سرعت ، توأم با افسار گسيختگى اسبها ، قطعا سرنگونى در مسيلى بود كه جاده از كنار آن مىگذشت . كوچكترين ناهموارى و يا برخورد با مانع براى پرت كردن ما در آن مهلكه كافى بود . به اين جهت من ديگر وقت را تلف نكردم ، تفنگم را برداشتم و از درشگه خود را به بيرون انداختم . بعد از آنكه چندين بار چون فرفره روى زمين چرخيدم ، سرانجام سرپاى خود بلند شدم و خدا را شكر ، هم خودم و هم تفنگم را كاملا صحيح و سالم يافتم . اما درشكه در آن لحظه خيلى از من فاصله گرفته بود فقط صداى زنگولهى اسب آن را مىشنيدم . آن هم يك دفعه قطع شد . پيش خود فكر كردم قطعا درشكه سرنگون شده است و احتمالا اوئيلن زخمى شده است . تا آنجا كه مىتوانستم با سرعت تمام در جاده شروع به دويدن كردم و بعد از تقريبا ده دقيقه از ته مسيل كه زير نور رنگ پريدهى ماه منظرهى غمانگيزى داشت ، صداى داد و بيداد و دشنام توجه مرا به خود جلب كرد . درشكه كه چرخهايش در هوا بود ، ايستاده بود و راننده با دادن فحش و بد و بيراه به دنبال اسبها مىدويد . اوئيلن با قيافهيى بهتزده گاهى به تفنگ شكستهى خود و گاهى به كوزهى عزيز كه تا قطرهى آخر شراب آن به روى زمين ريخته بود ، نگاه مىكرد . اما پاستوش بدون آنكه عظمت اين همه بدبيارى را كه با آن روبرو شده بوديم درك كند ، يا از چنين حادثهى غيرمنتظرهيى مبهوت باشد ، مرتب در شيپور قرشدهاش مىدميد و صداهاى گرفته و حزنآلودى از آن در مىآورد . . . گرفتن اسبها و كشيدن دوبارهى درشكه به جاده كار سادهيى نبود . يك ساعت بود براى اين كار تلاش مىكرديم كه ديديم ژروم از تأخير ما نگران شده و از وسط راه به همراه چند چاپار به سراغ ما آمده است . سرانجام به كمك آنان گرفتارى رو به راه كردن درشكه به پايان رسيد و در ساعت دو صبح خسته و كوفته و تشنه و گرسنه