ارنست اورسل ( مترجم : على اصغر سعيدى )

42

سفرنامه قفقاز و ايران ( فارسى )

صومعه به علت كسالت مزاج نتوانست ما را بپذيرد و ما عدم ديدار وى را با تماشاى منظره‌ى باصفايى كه از بالاى ايوان اتاقش ، از دره‌هاى سبز و خرم كراسنايا - ركا و چنيز - چالى و كوهستان‌هاى مينگرليا و ايمرتيا و كوه با ابهت شوملى ديده مىشود ، تلافى كرديم . آن‌طوركه راهب همراه ما مىگفت در يك هواى صاف و روشن حتى درياى سياه و بندر پوتى را نيز از اينجا مىتوان مشاهده نمود . اما آن مسافر خوشبخت كيست كه حتى يك بار هم شده ، از بركت چنان هواى صاف و روشن مجال تماشاى آن همه مناظر را كه در واقع جزء محالات است ، به دست آورد ؟ بعد از آن سير و سياحت دلپذير ، شب چندان مطبوعى را نگذرانديم . بعد از شام دوست آلمانى ما كه نظير اغلب هم‌ميهنانش آدم شاعرمنش و از شيفتگان سرسخت شب‌هاى مهتابى بود ، پيشنهاد كرد براى تماشاى دورنماى شهر و اطراف آن در زير نور ملايم و كم‌رنگ ماه ، به خارج شهر كوتائيسى برويم . ما اين پيشنهاد را پذيرفتيم و ده دقيقه بعد در خارج شهر بوديم . و بعد از نيم ساعت به نظرم چنين آمد كه ما از شهر خيلى دور شده‌ايم ، اما ماه ديده نمىشد . همراه آلمانى ما در انتظار ظهور مجدد ماه از ما مىخواست كه باز هم دور تر برويم . چون بعيد به نظر مىآمد كه آن راه دوباره ما را به پوتى برگرداند ، هرجا كه او مىرفت ، ما نيز گوسفندوار به دنبالش بوديم . بعد از يك ساعت راه رفتن ، سرانجام به وسط جنگلى رسيديم ولى باز هم از ماه خبرى نبود و ظاهرا آن شب اين معشوق آسمانى خيال نداشت كه حتى گوشه‌ى چشمى نيز به ما نشان دهد . از دور چراغ‌هاى كوتائيسى در تاريكى شب چشمك مىزدند و تصميم گرفتيم از همانجا به شهر برگرديم . غير از اين بايد چه مىكرديم ؟ سر راه ، در وسط يك حياط بزرگ و دور افتاده ، ميخانه‌يى قرار داشت . ايمرتيايىها شب‌هاى خود را با باده‌گسارى و تماشاى رقص و پايكوبى سه رقاصه‌ى كولى در اين ميخانه مىگذراندند . صحنه‌هاى رقص بديع و تماشايى بود . ما نيز براى تماشا ايستاديم . يكى از نجيب‌زادگان كه جوانى بود با رفتار اشراف‌منشانه ، از جمع جدا شد و وقتى كه دانست ما خارجى هستيم ، به عنوان ميهمان‌نوازى گرجىها ، از ما دعوت كرد كه وارد جمع آنها بشويم و در همان لحظه با اشاره‌ى او درهاى سنگين حياط ميخانه پشت سر ما بسته شد . ما نيز مخالفتى از خود نشان نداديم . بعد از آنكه كمى نشستيم و گلويى تر كرديم ، مىخواستيم خداحافظى كنيم و به منزل برگرديم ، ولى ميزبان ما ناگهان مطلب نگران‌كننده‌يى را با ما در ميان گذاشت و