ارنست اورسل ( مترجم : على اصغر سعيدى )

145

سفرنامه قفقاز و ايران ( فارسى )

چرمى سياه رنگ مالمو « 1 » را كه سوئدىها باب كرده بودند از تن خود درنمىآوردند . پاتوغ جامعه‌ى اشرافىتر - يعنى افسران و كارمندان بلندپايه - باشگاهى در كنار بندر بود كه به زور مراقبت دايم چند اصله درخت در برابر آن رويانده بودند . در يك مساحت شش فرسنگى اينجا تنها جايى بود كه درخت ديده مىشد و اسم اين باغچه را پارك ميخائيلوفسكى « 2 » گذاشته بودند . بندر كه به علت وزش دايمى نسيمى از دريا هواى خنكى داشت ، تنها جايى از شهر بود كه انسان مىتوانست چند قدم راه برود بدون آنكه بوى نفت خفه‌اش كند و يا ذرات تفاله‌هاى آن‌كه در هر كوى و برزن پراكنده است ، گلويش را آزار دهد . اين تفاله‌ها برحسب چگونگى هوا به مرور به گرد و غبار كوركننده يا به گل‌ولاى لزج و چسبناكى تبديل مىشوند . البته اين حالت اخير خيلى كم اتفاق مىافتد ، چون در باكو تقريبا هيچ وقت باران نمىبارد . اما وقتى كه هوا توفانى است ، آب از بالاى تپه‌ها به سوى دريا سرازير مىشود و آن‌چنان سيلابى در كوچه‌هاى پايين شهر راه مىافتد كه حتى درشكه‌ها هم جرأت رفت و آمد پيدا نمىكنند . بوى نفت كه همه جا را پر كرده است ، تنها علت ناراحتى در باكو نيست . بلكه اين شهر آب آشاميدنى هم ندارد . مردم معمولا آب سودا مىخوردند كه از حاجى طرخان « 3 » وارد مىشود . از آن گذشته فقدان هر نوع درخت و سبزى در حول و حوش و تپه‌هاى مجاور ، اين شهر را به گمان من عينا به صورت بيابان‌هاى وحشت‌انگيز عربستان درآورده است . اين عريانى يك دست و بىگل و گياهى از ديدگاه جهانگردانى كه از اين شهر مىگذرند ، بسيار تماشايى و خيال‌انگيز است ، ولى براى روس‌ها كه به سائقه‌ى مشاغل ادارى و يا نظامى در باكو به سر مىبرند ، سخت ملال‌آور است . اين دورافتادگان از يار و ديار در حسرت چند قطره آب و گوشه‌يى پر از گل و گياه مىسوزند و مىسازند و به شدت خواستارند به شروان - كه به سنگال روسيه معروف است - اعزام شوند . با وجود همه‌ى اين ناملايمات و شرايط خاص جغرافيايى ، باكو روز به روز در حال پيشرفت و ترقى است . به علت قابل اطمينان بودن لنگرگاهش و نزديكى آن با ايران و تركستان راه‌آهنى كه اين شهر را به تفليس و درياى سياه مرتبط مىكند ، مىتوان گفت كه

--> ( 1 ) . Malmo ( 2 ) . Le Parc Mihailofsky ( 3 ) . Astrakan : اسم اين شهر در تداول عامه هشترخان است . م .