ارنست اورسل ( مترجم : على اصغر سعيدى )
100
سفرنامه قفقاز و ايران ( فارسى )
بلافاصله روستاييان نيز با بيلهايشان خود را به محل حادثه رساندند . چون اين علوفه تنها محصولشان بود ، اگر آتش به همه جا سرايت مىكرد ، نتيجهى زحمت يكسالشان از دست مىرفت . متأسفانه ، كمى دير شده بود و هيچ كس نتوانست جلوى سرايت آن را بگيرد . شعلهى آتش تا بالاى تپه رسيد و از آنجا سرازير شد و سراسر دشت را در كام خود فروكشيد . و ديگر از دست هيچ كس كارى ساخته نبود . نچلنيك به ما توصيه كرد كه بهتر است فورا خود را به خانهى كشيش برسانيم . همه سخن او را پذيرفتيم و به سوى خانهى كشيش راه افتاديم . چشمتان روز بد نبيند ! روستاييان همگى عصبانى ، تحريك شده و مسلح دوروبر ما را گرفتند و آنها به خصوص نسبت به آرانجانف سخت بدبين و غضبناك بودند - به اين مرد شورچشم كه هيچكارى در آنى نداشت جز آنكه هربار مىآمد با قدم نحس خود فاجعهى تازهيى خلق مىكرد . ولى آرانجانف حساب دستش بود . از همان لحظهى اول كه اين دسته گل را به آب داده بود ، يكى از اسبان قزاقها را سوار شده و به تاخت به سوى الكساندراپول حركت كرده بود . اين موضوع هم بيشتر بر آتش خشم روستاييان بخت برگشته دامن زده بود و آنها چارهيى نداشتند جز آنكه تمامى عصبانيت خود را سر ما خالى كنند . كشيش ، باشكوه خاصى دستها را به سوى آسمان بلند كرده و به ما و به زنها و بچههامان نفرين مىكرد . البته بايد اذعان كنم كه كلماتى كه او بر زبان مىآورد ، نفرين نبود ، بلكه ركيكترين و بدترين دشنامها بود كه نمىشود حتى كلمهيى از جملات او را روى كاغذ نوشت . چارهيى جز فرار نداشتيم . قزاقها به زور توانستند جلوى هجوم روستاييان را كه هر لحظه آتش خشمشان تندتر مىشد ، بگيرند . خوشبختانه اسبها را به درشكهها بسته بودند و ما زير بارانى از فحش و بد و بيراه سوار شديم و راه افتاديم . آتشسوزى سراسر آن محوطه را فراگرفته بود ، ساختمانها به صورت تودههاى سياهى در زير نور شديد مجزا از هم ديده مىشد و از بالاى تپهيى كه آخرين اخگرها هنوز آنجا را روشن مىساخت ، كشيش به سوى ما برگشت و از فاصلهى دور آخرين نفرينش را بدرقهى راهمان كرد . چند ورست دور تر از آنى آرانجانف را ديديم كه از اسب پياده شده و نالان و اشكريزان در كنار جاده نشسته بود . ما خيلى دلمان مىخواست كه اين مرد بزدل را همانجا بگذاريم و بگذريم ، ولى نچلنيك دلش به حال او سوخت و سوار درشكهى