فردريك چارلز ريچاردز ( مترجم : مهين دخت بزرگمهر )
331
سفرنامه فرد ريچاردز ( فارسى )
صفحهاى از تاريخ ايران وضع زندگى در اصفهان و ساير شهرهاى ايران پس از انقراض سلسلهء صفويه و پديد آمدن افغانان در صحنهء تاريخ اين احساس را در آدمى به وجود مىآورد كه حالت وقفه و ركودى در اين كشور پيدا شده يا اينكه اوضاع بد و نامطبوع گذشته تجديد گشته است . شخص نمىتواند تصور كند كه در دورهء ملكهء اليزابت لندن و پاريس و برلن يا ساير پايتختهاى بزرگ اروپا چنان به حال ركود و سكون افتاده بودند كه گويى عقربهء زمان متوقف شده بود . شهر اصفهان از چندين لحاظ از سيصد سال قبل تاكنون تفاوت زيادى نكرده و مردم آن نيز زياد تغيير ننمودهاند . سلسلههاى جديدى پديد آمدند و مانند سلسلههاى گذشته از ميان رفتند . چندى بعد پايتخت از اصفهان ، به تهران انتقال يافت ولى اين امر نيز تازگى نداشت . چه سابق بر اين نيز اسامى و محل پايتختها به دلايل مشابهى تغيير يافته بود . از نو ، جنگ و شايعهء جنگ بروز كرد . حكام و وزيران را به مجالس جشن دعوت مىكردند و در آنجا آنها را به قتل مىرسانيدند . در ايران نيروهايى به وجود مىآمد و بعد منهدم مىگرديد . تا جايى كه يك چنين شرارتها و بيرحميها تقريبا بهترين سكنهء اصفهان را نابود كرد و اين تا حدى نتيجهء آمدن افغانان به ايران بود . پس از آن نادر شاه در صحنه ظاهر گشت . وى در ايام جوانى از راه پوستيندوزى و بزچرانى زندگى محقرى مىگذرانيد . هنگامى كه به سن هيجده سالگى رسيد او و مادرش را در يكى از تاخت و تازها به اسارت بردند . مادر او وفات يافت ولى نادر موفق به فرار گرديد و به خدمت حاكم ابيورد در آمد . سپس دختر حاكم را به زنى گرفت و پس از مرگش جانشين او گرديد . نادر به ضديت با ازبكها ، يعنى همان قبيلهاى كه او و مادرش را به