فردريك چارلز ريچاردز ( مترجم : مهين دخت بزرگمهر )

97

سفرنامه فرد ريچاردز ( فارسى )

بالا آمده و در زير بدن الاغ فقط آنقدر جا هست كه خرك‌چى مىتواند بعدازظهر آنجا به خواب رود ) . آنگاه متوجه سماور مىشوند و كوچكترين پسر خانواده را مىفرستند تا قطعه‌اى زغال مشتعل به بزرگى يك گردو ، از خانواده‌اى كه توانگر به نظر مىرسد ، به وام بستاند . در اين موقع همه خوشحالند . جويبارهايى كه به وسيلهء بندهاى كمانى سيل‌گير پل وارد رودخانه مىشوند اعلام مىكنند كه در كوهستان زد و خوردى بين برف و آفتاب روى داده و آنها به پيروزى آفتاب تبسم مىكنند . تفريحات بعدازظهر ساده و عارى از گناه است . نگاه كردن به ابرهاى بهارى كه بر حسب اتفاق ظاهر مىشوند و خنديدن به گردابهاى فراوان رودخانه و به آب انداختن اولين شكوفه‌هاى بهارى قسمتى از اين تفريحات را تشكيل مىدهد . هنگامى كه يكى از پسربچه‌ها با يك ميمون كوچك مقدس يا آن طور كه ايرانيان آن را نام نهاده‌اند « خر خاكى » باز مىگردد شعف و هيجان آنها به منتها درجه مىرسد . چه ، معتقدند كه اين حيوان كه فقط در اين موقع سال ظاهر مىشود خوش‌يمن است و پيك نيكبختى سال نو مىباشد . همين قدردانى و استفاده از ايام فراغت در مشرق زمين است كه آنها را قادر مىسازد كه با هيچ و پوچ منتهاى شادى و لذت را حاصل كنند ، و از اين حيث ، امتياز عجيبى بر مغرب زمينيها دارند . در اين جشن نوروزى بخصوص كه وصف كرديم تنها يك نقص ، گردش و تفريح كامل و لذت‌بخش آن خانواده را بر هم زد . ياسمن دختر پانزده ساله و آهو چشم از روى بىاحتياطى و با جسارت و بىشرمى اجازه داد كه نسيم ملايم زاينده‌رود گوشهء چادر او را عقب بزند و مژگان سياه چشم او را به يك تن فرنگى رهگذر بنماياند . اين موضوع كه شلوار كوچك سياه وى كه به سبك معمول در تهران در ناحيهء قوزك و زانوا آن را كش انداخته بودند كاملا نمايان بود هيچ اهميتى نداشت . كلاه فرنگيهاى پل در غروب آفتاب روز عيد به لژهاى تئاتر ، هنگام اجراى يك نمايشنامهء بزرگ شباهت دارد . با اين تفاوت كه هر يك از اين كلاه فرنگيها براى خود نمايش جداگانه‌اى دارد . در اين اتاقهاى هلالى شكل ، مردان جوان دربارهء زنهاى آيندهء خود ، كه زيباييهاى آنها در پشت نقابهاى ضخيم و چادر پنهان است ، مىانديشند . چه فقط در شب عروسى است كه پدر و مادر به شوهر اجازه مىدهند تا همسر خود را براى اولين بار ببيند و سليقهء پدر و مادر خود را بستايد . در بعضى از موارد داماد از حيرت ، شاخ در مىآورد . اين روزها بين پيرمردهاى ريش حنايى بازار افسانه‌هاى عجيبى شايع است و مىگويند كه پسرهايى كه به مدرسه مىروند و در كلاسهاى بالا تحصيل مىكنند