عبد الغفار بن علي محمد ( نجم الدوله )

86

سفرنامه دوم نجم الدوله به خوزستان ( فارسى )

در ساعت دو از شب جناب نظام السّلطنه حقير را دعوت نمودند و در خصوص شيخ خيلى اظهار بىلطفى فرموده و تغيّر و تشدّد زياد كردند و عمده از بابت عدم اطمينان او است از حكومت . ولى شيخ احتياط مىكند و مىترسد . صبح جمعه 28 [ جمادى الاخرى ] جناب نظام السّلطنه از حقير خواهش نمودند كه شيخ مزعل خان را طلبيده به همراهى خود نزد ايشان ببرم « 1 » تا در باب بعضى امور با او صحبت بدارند . حقير اوّل تنها رفتم . گفتم كه : شيخ نه به من چيزى نقد داده و نه وعده كرده و نه انتظارى دارم و آنچه عرض كنم از روى بىغرضى است و محض دولتخواهى . شما خيال داريد امروز عصر از خانهء شيخ بيرون آمده ، برويم به محمّره در چادر منزل كنيم . به نظر حقير حالا به اين زودى مصلحت نيست . چرا كه مايهء تشويش خاطر شيخ و مزيد تزلزل او و سوء ظن او مىشود . بهتر اين است كه چند روز در همين‌جا توقّف نمايند . شيخ را مطمئن كنند و دلجويى نمايند تا از اضطراب بيرون آيد . خلاصه بعد از اظهار تغيّراتى كه داشتند ، فرستادم شيخ آمد و گله‌گزارى « 2 » از طرفين شد و صحبت زياد به ميان آمد تا آخر همديگر را راضى نمودند و شيخ برخاست « 3 » . دست جناب نظام السّلطنه را بوسيد و ايشان روى او را و به فرزندى خود او را خواندند و اختصاص دادند و راضى شد كه بفرستد چادرها و بنه و نوكرها از محمّره بيايند در كنار فيليّه چادر بزنند . سربازها و موزيكانچىها از شيخ جيره مىگيرند و ساير نوكرها در چادرها منزل نموده سيورسات گرفتند و خود جناب نظام السّلطنه و معدودى از نوكرهايش و حقير و همراهان و حاجى ايلخانى و اسفنديار خان در خانهء شيخ منزل كنيم . حقير خيلى زحمت كشيدم در اصلاح كار خود شيخ و ترضيهء خاطر جناب نظام السّلطنه تا الحمد للّه به‌طور خوش گذشت . معزّ السّلطنه و شيخ خزعل خان و برادرش و ساير اتباعش هر شبانه روز چند مرتبه مىآيند به ديدن حقير و شام و نهار را جناب نظام السّلطنه بر سر سفرهء خود از حقير و همراهان دعوت مىكنند . جناب نظام السّلطنه در مقام اظهار استغنا مىگفتند كه : من اين‌قدر بضاعت دارم كه در طهران سالى سه چهار هزار تومان از دخل ملكى خرج كنم و پنجاه و نه سال دارم با يك پسر كوچك ، چرا حرص بزنم و برادرم سعد الملك چهار برابر من دولت « 4 » دارد . از طهران به تاريخ غرّهء جمادى الاولى نوشته‌اند كه ميرزا محمّد ، پسر حاجى ميرزا عبّاسقلى ، به مرض فجاء « 5 » رفت .

--> ( 1 ) . در نسخهء خطّى : ببرد ( 2 ) . در نسخهء خطّى : گله‌گذارى ( 3 ) . در نسخهء خطّى : برخواست ( 4 ) . ثروت ، مكنت ( 5 ) . مرگ ناگهانى ، سكته