پيترو دلا واله ( مترجم : شعاع الدين شفا )
343
سفرنامه پيترو دلا واله ( قسمت مربوط به ايران ) ( فارسى )
كوچك پر از بطرىهاى عرق مسكوى رسيد كه در ايران طالب فراوان دارد و ظاهرا از بهترين نمونه عرق روسى بود و پس از آن شترهاى متعددى گذشتند كه بر روى آنها چليكهاى پر از عرق قرار داشت و گمان مىكنم جنس اين عرقها به خوبى عرقهاى داخل شيشهها نبود . با اين ترتيب ، نمايش خاتمه يافت و چون هوا تاريك شده بود چراغانى آغاز گرديد . شنبه ، هفدهم نوامبر ، شاه در حالى كه قبلا تمام سپاه را ، به جز عدهء معدودى كه معمولا با او هستند ، مرخص كرده بود ، از قزوين به صوب فرحآباد حركت كرد تا زمستان را در آنجا به سر آورد و سفير هند و عدهاى از نزديكانش را نيز با خود برد ؛ زيرا چون تعداد همراهان سفير به هزار بلكه هزار و پانصد نفر مىرسيد بردن همهء آنان امكانپذير نبود . سفيران مسكوى در قزوين ماندند تا زمستان را در آنجا به سر آورند و مهماندار نيز در معيت آنان در اين شهر باقى ماند ؛ بقيهء بزرگان دربار ، به جز عدهاى كه شاه شخصا به آنها دستوراتى داده بود ، هر يك به ميل خود به راهى رفتند و من كه ديگر مايل نبودم به فرحآباد بروم و از طرفى بيمارىام نيز شدت يافته و تب و سرفه و سينهدرد داشت مرا از پا درمىآورد ، از شاه اذن مرخصى گرفتم ، تا به اصفهان كه در آنجا امكانات بيشترى برايم فراهم بود عزيمت كنم . صبح روز حركت ، شاه تعداد زيادى از سرهاى بريدهء تركها را كه از مرزهاى اطراف بغداد ارسال شده بود از مدنظر گذرانيد و يك اسير ترك را نيز كه از همان صفحات به قزوين اعزام شده بود به او نشان دادند ، منتهى چون اصلا توجهى به اين موضوع نكرد و دستورى نداد ، سرها را در همان محلى كه شاه آنها را ديده بود ، يعنى در مقابل درب كوچك قصر باقى گذاشتند و چون نمىدانستند با اسير ترك چه كنند سرش را از تن جدا كردند و در همانجا انداختند و جسدش را مدفون ساختند ؛ حالا خودتان مجسم كنيد مرگ و زندگى يك بدبخت به چه چيزهاى بىمعنى بستگى دارد . شاه نسبت به سفيران مسكوى نيز عمل معنىدارى انجام داد ؛ و گمان مىكنم از اينكه آنان او را با آوردن اين همه عرق خمرخوار فرض كرده بودند عصبانى شده بود . زيرا واضح است كه به هر كس نقطهء ضعف او را تذكر دهند ، در خشم فرو مىرود . به هر حال ، وى صبح روز عزيمت تمام خمها را پس فرستاد و اظهار داشت فقط تعداد كمى از شيشههاى عرق را كه براى مصرف او كافى است نگهداشته است و بقيه را مسترد مىكند ؛ زيرا مىداند آنان شب و روز مشغول عرقخورى هستند و بايد به آنها كمك كرد تا در ايران از اين حيث در مضيقه نمانند . به اين ترتيب شاه استناد عرقخورى را به خود آنها بست و در عين حال در حقشان تظاهر به اظهار مرحمت كرد .