پيترو دلا واله ( مترجم : شعاع الدين شفا )

335

سفرنامه پيترو دلا واله ( قسمت مربوط به ايران ) ( فارسى )

سختى كه بعدا شرح آن را برايتان خواهم داد شد ؛ ولى البته در آن موقع هيچ‌گونه احساس نامطلوبى نكردم . جمعه ، دوم نوامبر ، پس از طى چهار فرسنگ ، شب را در آبادى بسيار كوچكى كه فقط چهار خانه بيشتر نداشت و قره‌ديكن قورچىباشى خوانده مىشد ، و ظاهرا متعلق به يك قورچىباشى بود ، به سر آورديم . قبل از اين‌كه به آبادى برسيم ، خود را به ساحل چپ رودخانهء شاهرود كه در همان حوالى به قزل‌اوزن ملحق مىشد رسانديم . اين دو رودخانه از آنجا به بعد جريان واحدى را تشكيل مىدهند و به درياچه خزر مىريزند . روز شنبه شش فرسنگ ديگر نيز راه پيموديم ؛ ولى جاده همه‌جا پرپيچ و خم و خطرناك بود و جريان‌هاى آب به‌طور پياپى از آن رد مىشد ، به‌طورى كه تخت روان ما با وجودى كه به كلى خالى بود با هزاران زحمت از آنجا مىگذشت و ما را گرفتار اشكالات فراوان مىكرد . شب را در كنار چادر چوپانان به سر آورديم و توسط آنان براى خود و حيواناتمان خوراكى تهيه كرديم . يكشنبه پيچ و خم‌هاى دره به پايان رسيد و به زمينى مرتفع و صاف رسيديم . پس از طى سه فرسنگ راه نزديك دهى كه راميشان خوانده مىشد ، و فقط سه فرسنگ راه تا قزوين فاصله داشت ، چادرها را برپا كرديم و شب را به سر آورديم . در آنجا حس كردم كه حال بسيار بدى دارم و شب خستگى و ضعف عجيبى گريبان‌گير من شد ، به‌خصوص كه باران شديدى مىباريد و آب از چادرها به داخل نفوذ كرده و تمام رختخواب‌ها را به كلى خيس كرده بود و اين وضع به تشديد ناراحتى من كمك كرد . دوشنبه بعد از طى مختصر راهى آنقدر روى اسب احساس خستگى و كوفتگى كردم ، كه بعد از صرف مختصر غذايى به كنارى رفتم تا بخوابم ؛ ولى گمان مىكنم به عوض اين‌كه اين خواب يك ساعته به من كمك كند ، وضع مرا وخيم‌تر ساخت ، زيرا چون در زير آفتاب سوزان و روى خاك دراز كشيده بودم ، حالم واقعا بد شد و احساس كردم كه بيمارى بيش از پيش آزارم مىدهد . صبح خيلى زود كه به قزوين رسيديم و ملاحظه كرديم در تمام خيابان‌ها در اثر باران سيل‌آسا آب آنقدر بالا آمده است كه به زير شكم اسبان مىرسد ، با اين حال اردو بيرون شهر در زير باران و در ميان گل و لاى چادر زده بود و واقعا وضع سربازان رقت‌بار مىنمود ؛ زيرا شاه كه سه روز پيش وارد شده بود ، چون نخواسته بود در آن هواى بد مردم شهر خانه‌هاى خود را خالى كنند و به نظاميان بسپارند ، دستور داده بود كسى مزاحم آنها نشود و اردو در بيرون شهر چادر بزند ؛ در