پيترو دلا واله ( مترجم : شعاع الدين شفا )
314
سفرنامه پيترو دلا واله ( قسمت مربوط به ايران ) ( فارسى )
خطرناكى است و خطرناكتر از آن ، داشتن ريش و سبيل به شيوهء دشمنان است . همانطور كه قبلا ذكر كردم ، طبق شايعات ، تركها كه تا تبريز آمده بودند تصميم داشتند به اردبيل حمله كنند و شهر و آبادىهاى اطراف آن را به كلى منهدم سازند . شهر تبريز كه فعلا تركها در آن ساكن هستند ، شهر بازى است كه مانند ساير شهرهاى ديگر ايران حفاظ و حصار ندارد و هيچ يك از سكنهء شهر نيز در آنجا باقى نمانده است . روز دوشنبه ، دهم سپتامبر ، يكى از جاسوسان تاتار غبارآلود و نفسزنان به اردبيل آمد و با همان وضع نزد شاه رفت و اطلاع داد كه از اردوى تركها فرار كرده است تا اين خبر را بدهد كه يك دستهء چهل هزار نفرى و بلكه بيشتر مركب از نخبهء سربازان ترك با ساز و برگ و آزوقهء شش روزه به سمت نامعلومى حركت كردهاند ؛ ولى به خوبى مىتوان حدس زد كه اين عده مىخواهند غافلگيرانه به سپاهيان شاه حمله ببرند و اردبيل را منهدم سازند . البته عدهاى گفتند وى تعداد اين سربازان را دوازده هزار نفر ذكر كرده است ؛ ولى طبق عكسالعملى كه شاه نشان داد ، معلوم مىشود همان رقم اول صحيح است . تاتار گفت كه فرماندهى اين عده را تهمورسخان ، شاهزادهء گرجى ، بر عهده دارد ؛ ولى اين خبر صحيح نبود زيرا در آن موقع تهمورسخان كسالت داشت و به اين سبب ، يا به علت اينكه سردار ترك نمىخواست جان او را به خطر بيندازد ، با بقيهء قوا در اردوگاه تركها در تبريز به سر مىبرد . به هر حال با اين خبر ، تمام شهر اردبيل در وحشت فرو رفت ، زيرا قبلا نيز شايع شده بود تهمورسخان قصد دارد اردبيل و استخوانهاى شاهصفى را به جبران انهدام كليساهاى گرجستان از طرف شاهعباس به آتش بكشد . اين اخبار چنان در شاه مؤثر شد كه فورا دستور داد شهرى را كه ميان تبريز و اردبيل واقع شده و مردمش آن را ترك كرده بودند با آبادىهاى اطرافش آتش بزنند و تمام مردمى را كه هنوز در اردبيل و دهكدههاى مجاور آن مانده بودند ، به طرف مازندران يا جاهاى دوردست ديگر آذربايجان يا عراق كوچ دهند و هر كس را كه از رفتن امتناع كند بكشند و در قزوين نيز مردم آمادهء تخليهء شهر باشند تا در صورت لزوم ، اين عمل با سرعت انجام گيرد و اموال شاه را نيز به فوريت از قزوين خارج كنند و به فرحآباد ، يا اصفهان بفرستند . به ما و تمام اردو نيز فرمان رسيد كه آمادهء حركت شويم و فرداى آن روز با شاه از اردبيل بيرون رويم و در جايى كه شاه خيمه و خرگاه و لوازم اردو را باقى گذاشته بود و جاى امنى محسوب مىشد منتظر ورود دشمن شويم و در همان حال ، به سربازان دستور داده شد كه پيش