پيترو دلا واله ( مترجم : شعاع الدين شفا )

306

سفرنامه پيترو دلا واله ( قسمت مربوط به ايران ) ( فارسى )

را در اختيارش گذارند . به اين ترتيب ، شاه حاضر به دادن گروگان نبود ؛ اما اطرافيانش كه مايل به صلح بودند ، به‌خصوص بزرگان مذهبى كه ادعا مىكردند جنگ با مسلمانان گرچه آيين ديگرى هم داشته باشند گناه است ، او را به دادن گروگان تشويق مىكردند و سرانجام شاه به اين كار نيز رضايت داد ؛ يعنى به قرارى كه بعدا معلوم شد ، چنين وانمود كرد كه راضى شده است و طبق صلاح‌انديشى ساروخواجه و قورچىباشى ، داماد خود ، كه بسيار طرفدار صلح بودند ، قرار شد به جاى فرزند خود جوان ديگرى را به اين عنوان تسليم ترك‌ها كند . واقعا شاه در مقابل اين اشخاص راحت‌طلب و گريزان از جنگ چه مىتوانست بكند ؟ او پيشنهاد كرد و به همه گفت كه مىخواهد پسر ذوالفقارخان را ، كه از سمت مادرى با شاه نسبت نزديك دارد ، براى اين منظور در نظر بگيرد . شاه اين پيشنهاد را كرد تا ساروخواجهء صلح‌طلب و قرچقاىبيگ سپهسالار را نگران سازد ؛ زيرا ذوالفقارخان ، پدر اين جوان ، به دستور شاه ، توسط قرچقاىبيگ به قتل رسيده بود و عموى او را نيز كه از خان‌هاى مهم بود شاه در اثر سعايت‌هاى ممتد ساروخواجه ، كه وزير و منشى اين خان بود ، از بين برده بود و به اين ترتيب دو نفر فوق‌الذكر خودبه‌خود دشمن اين جوان محسوب مىشدند و اگر شاه او را به عنوان پسر خود به ترك‌ها مىداد و وى بعدا موفق مىشد به ايران برگردد ، مسلما موجبات شكست و اضمحلال دشمنان خانوادگىاش را فراهم ساخت . براى خاموش كردن ساروخواجه و قورچىباشى كه هر دو براى صلح خيلى سر و دست مىشكستند ، شاه نيرنگ ديگرى نيز به كار برد . به اين معنى كه اظهار داشت پولى براى دادن به سردار ندارد ؛ زيرا مبلغ معتنابهى است كه از عهدهء او خارج است و اگر آنان طالب صلح هستند ، بايد خودشان مبلغ را فراهم سازند و به سردار ترك بدهند . اين دو نفر از چنين پيشنهادى بسيار وحشت كردند و به نظرم از نصيحت خود سخت پشيمان شدند و بعدا از طريق زنان حرم قورچىباشى ، كه به خانهء من نيز رفت و آمد مىكنند ، شنيدم كه او موقع بازگشت به خانه خيلى متفكر و غمناك بوده است ؛ زيرا چنين مبلغى را موجود نداشته و چون عايدى املاك او در اردبيل كه از طريق فروش غلات و عليق و غيره حاصل مىشود هنوز به دست نيامده بود ، نمىدانست براى به دست آوردن اين پول چه خاكى بايد به سر بريزد . همسر وى ، كه دختر شاه است ، پيشنهاد كرده بود پارچه‌هاى ابريشمين و زربفت خود را تسليم سردار ترك كند ؛ ولى شوهرش پاسخ داده بود كه سردار ترك چنان آدم رذلى است كه جز پول نقد چيز ديگرى را قبول نمىكند و مسلما پارچه نخواهد پذيرفت . خلاصه ، همه سخت پريشان و مضطرب شده بودند و