پيترو دلا واله ( مترجم : شعاع الدين شفا )
251
سفرنامه پيترو دلا واله ( قسمت مربوط به ايران ) ( فارسى )
از نجباى عرب و كرد و افراد ديگرى كه مهمان شاه بودند بالاتر از تركها نشسته بودند و بالادست آنان برادر يكى از حكام ايالت ، يا بهتر بگويم ايالات دوگانهء مكران كه شيخ مكران ناميده مىشود ، به اتفاق چند تن از ياران خود قرار گرفته بود . اين استان در حوالى درياى هند است و به نظرم مىرسد جزئى از كرمان قديم باشد . اين اميرزاده هميشه دشمن ايرانيان بوده است ، ولى اخيرا به علت اينكه برادرش يكى از قلاع مهم او را گرفته به شاه ايران پناه برده است تا به كمك او قلعه را پس بگيرد و اولين بارى است كه از آن سرزمين يك نفر به دربار شاه مىآيد . دين اين افراد نيز اسلام است ، منتهى از فرقهاى ديگر هستند . اين مرد بسيار جوان بود ، چهرهاى تيره داشت و موى صورتش هنوز نروييده بود ، ولى لباسهاى فاخر مليلهدوزى بر تن و عمامهاى الوان و مستور از طلا كه دنبالهء آن تا روى شانههايش آويزان بود بر سر داشت و از رنگ سبز اين نوار حدس زده مىشد كه وى از اعقاب پيغمبر اسلام است . بعد از آنان نوبت من بود ؛ زيرا به نظر مهماندار ، كه جاها را تعيين كرده بود ، چون بقيه فرنگىها نمايندهء دربارهاى مختلفى بودند و شأنشان نيز از لحاظ اهميت فاميلى از من كمتر بود ، بايد زيردست من واقع مىشدند . بالاتر از من فقط وزير مازندران و چند تن از نزديكان او ، كه همه از سركردگان اين ايالت بودند ، قرار داشتند . همان روز شاه از خدمات آن عده اظهار رضايت كرده و ضمن دادن خلعت به آنان مرخصشان كرده بود تا به شهر خود بروند ، و در نتيجه امشب اين افتخار نصيب آنها گشته بود كه با خلعتهاى خود در مجلس حضور يابند . در طرف ديگر سفره ، به ترتيب از پايين به بالا ، يعنى به سمت جايگاه ، نخست ازبكها ، كه موقعى شرح آنها را دادم و نوشتم كه قبلا در فرحآباد زندانى بودند و بعد به دستور شاه آزاد شدند ، نشسته بودند . اين عده را شاه هنوز مرخص نكرده بود و به نظرم مىرسد بدين قصد آنها را دعوت كرده بود كه در بازگشت به وطن خود همهجا عظمت دربارش را بازگو كنند ؛ شايد هم علت نشستن آنها در آن محل اين بود كه بهتر سفير اسپانيا را ببينند . تا پاسى از شب گذشته شاه با سفير اسپانيا و سفير ترك مشغول مذاكره بود ، ولى بيشتر دربارهء مسائل مختلف گفتگو كردند و از امور سياسى سخنى به ميان نيامد . در خلال صحبت گاه ميوهاى مىخوردند و گاه شرابى مىنوشيدند . به ما نه چيزى براى خوردن داده شد و نه براى آشاميدن ، و فقط با همسايگان خود گاهگاه چند كلمه رد و بدل مىكرديم . موقعى كه شب شد ، چراغ به مجلس آوردند و قبل از آن نيز تعدادى