پيترو دلا واله ( مترجم : شعاع الدين شفا )

250

سفرنامه پيترو دلا واله ( قسمت مربوط به ايران ) ( فارسى )

دشوار بود هنگام تابستان در گرم‌ترين ساعات روز زير درختى با لباس تنگ اسپانيولى و يقهء بلند آهار خورده مدت‌ها بنشيند . اكنون به شرح باغ مىپردازم تا وضع بيشتر روشن شود . اين باغ كه آن را باغ جنت ، يعنى بهشت ، مىنامند به نظر من مىبايستى باغ جنگلى يا بهتر بگويم جنگل مسكون ناميده مىشد . زيرا چيز ديگرى جز تعداد زيادى درختان بلند و انبوه چنار كه بر آن سايه افكنده بود نداشت ؛ شايد هم در گوشه و كنار آن ، درخت‌هاى ميوه كاشته بودند ، ولى به هر حال كسى آنها را نمىديد . اين باغ خيابان‌هاى عريضى داشت كه در جوىهاى آن آب جارى بود و خلاصه اين‌كه جز بزرگى و سايهء درختان چيز ديگرى نداشت تا مستحق لقب باغ بهشت شود ، يا حتى درخور عظمت مقام شاه باشد . و ما در كشور خود هرگز چنين لقبى به همچو باغى نمىدهيم ، ولى چه مىشود كرد ، مىگويند در كشور كورها ، آدم يك چشم فرمان‌رواست . در ميان باغ بناى كوچكى با چند اتاق ديده مىشد و روبروى اين بنا استخر بزرگ چهارگوشى بود كه در يكى از اضلاع آن مقابل عمارت نشيمن‌گاه مسقفى ساخته بودند . اين قسمت چون شبه‌جزيره‌اى در استخر پيش‌رفته و از سه جانب مشرف بر آب بود و سقف اين محل كوچك را فقط بر چهارستون قرار داده بودند ، چنان‌كه اطرافش باز و براى جريان هوا آزاد بود . منتهى ، به علت وسعت كم ، فقط اشخاص معدودى مىتوانستند آنجا بنشينند و از هواى خنك و فرح‌بخش باغ استفاده كنند . به من گفتند موقعى كه سفير اسپانيا وارد شد ( خود من در آن موقع هنوز به مهمانى نرفته بودم ) شاه از جايگاه بيرون آمد و به استقبال وى رفت و او را با گرمى و مهربانى بسيار پذيرفت و سفير نيز به دست‌هاى شاه بوسه زد . شاه او را به داخل جايگاه راهنمايى كرد و به نزد خود نشانيد و به سفير ترك هم اشاره كرد كه در همان محل ، منتهى دور تر از آنان ، بنشيند و به اين ترتيب ، به جز براى مترجم سفير ، كه بين او و شاه ايستاده بود ، براى كس ديگر جايى باقى نماند . در گوشهء پايين استخر ، روى قالىهايى كه به روى زمين پهن شده بود ، سفره انداختند و ظروف طلا و نقره را ، به طرزى كه قبلا شرح آنها را داده‌ام ، روى آن چيدند . به نحوى كه تقريبا جلو هر ظرفى يكى از غلامان شاه ملبس به لباس مازندرانى ايستاده بود و صف طويلى از آنان تشكيل شده بود ؛ بلاترديد نازل‌ترين محل همان جايى بود كه آنها ايستاده بودند . در كنار سفره ، انگليسىها ، از همه پايين‌تر نشسته بودند و نمايندهء آنها جز اين‌كه در رأس افراد خودش نشسته بود مزيت ديگرى نداشت . بالادست انگليسىها ، بعد از نهرى كه از آنجا مىگذشت ، همراهان سفير اسپانيا نشسته بودند و بالاى آنها افراد سفير ترك قرار داشتند . چند تن