پيترو دلا واله ( مترجم : شعاع الدين شفا )

2

سفرنامه پيترو دلا واله ( قسمت مربوط به ايران ) ( فارسى )

اين قاطرچى مىخواست از پاشا دست خطى بگيرد ، تا به استناد آن بتواند به اتفاق همراهان و با بار و متاع و كالاهاى خود ، آزادانه عبور كند و به علاوه يكى از چاوش‌هاى پاشا نيز او را تا سرحد همراهى و در مقابل هرگونه حمله و يورشى كه ممكن بود از جانب سربازان ايرانى به‌طور انفرادى يا دسته‌جمعى به كاروان صورت گيرد ، حفاظت كند . وى به آسانى توانست آنچه را كه مايل بود ، به دست آورد و من كه به اين ترتيب حتى از جانب ترك‌ها نيز مىتوانستم در امان باشم ؛ خود را حاضر كردم تا به اتفاق چند نفر ديگر كه تحت سرپرستى او بودند ، عازم اين سفر شوم . تاريخ حركت چهارم ژانويه تعيين شد . روز قبل يعنى سوم ژانويه كه در نظر مسيحيان آن ناحيه - كه هنوز تقويم قديمى را بدون توجه به تغييراتى كه از طرف پاپ گرگور سيزدهم در آن داده شده است ، ملاك عمل قرار مىدهند ، و تمام اعياد را ده روز بعد از ما جشن مىگيرند - 24 دسامبر و شب نوئل بود . به مناسبت اين عيد و سفر قريب‌الوقوع ما ، جمعى از اقوام و دوستان همسرم خانم معانى ، شب به خانهء ما آمدند و تا ديروقت در آنجا ماندند . اين اشخاص طبق رسوم جارى خود در صحن خانه آتشى افروختند و دختران همانگونه كه در رم نيز براى جشن سن‌پير و سن‌پل مرسوم است ، از روى آن پريدند و شمع‌هايى را كه در دست داشتند با آن روشن كردند . اين دختران شمع‌ها را آنقدر در دست نگه مىداشتند تا خسته شوند و سپس آنها را در شمعدان قرار مىدادند و تمام شب را در كنار آن به سر مىبردند و مواظب بودند تا خاموش نشوند ؛ زيرا به عقيدهء آنان اگر شمع دخترى خاموش شود ، براى او پيش‌آمد بدى بروز خواهد كرد ؛ مثلا شوهر نصيب او نمىشود ، و از اين‌گونه سخنان و معتقدات واهى ديگر . روز بعد آمادهء حركت شديم . من اين‌طور وانمود كرده بودم كه پسر يكى از بازرگانان ونيزى معروف هستم و قصد خود را مسافرت به هرمز و اسم خود را نيز فرانكو اعلام كرده بودم - پاشا دستور داده بود در اين باره تحقيقاتى انجام گيرد و اين امر نشان مىداد كه نسبت به من تا حدى مشكوك است - و در نتيجه نگران بودم كه مبادا مشكلاتى در كارم بروز كند و مانع از حركتم شوند . به اين مناسبت بدون اين‌كه صحبت از سفر كنم ، صبر كردم تا قاطرچى و همراهان او از شهر خارج شوند و همان‌طور كه مرسوم است ، زير ديوار قلعه توقف كنند و سپس موقعى كه مطمئن شدم بازرسى مأموران گمرك به پايان رسيده و صبح روز بعد مىتوان حركت كرد ؛ اثاث خود را در مدت روز به تدريج از نقاط مختلف خارج كردم و بعد از اين‌كه همراهان خود را نيز بيرون شهر فرستادم بعد از غروب آفتاب ، در حالى كه به لباس اهالى شهر