پيترو دلا واله ( مترجم : شعاع الدين شفا )
208
سفرنامه پيترو دلا واله ( قسمت مربوط به ايران ) ( فارسى )
از مجلس بيرون رفت . من كه در حال حرف زدن بودم ، ابتدا متوجه او نشدم ؛ ولى بعد به اين امر توجه كردم ، منتهى چون به آداب و رسوم واقف نبودم و بهعلاوه مىديدم كه شاه هنوز نشسته است ، به نشستن ادامه دادم . سرانجام شاه گفت : يااللّه بلند شويم ، ديگر اينجا كارى نداريم و سپس خود بلند شد و عمامهاش را به سرگذاشت - زيرا شاه تا اين ساعت با سر برهنه نشسته بود - و اندكى به ستون تكيه كرد . رامشگران در اين موقع خيلى به او نزديك بودند ، ولى بسيار آهسته مىزدند و مىخواندند و شاه هم با قيافهاى اندوهناك به آنان گوش مىداد . وزير مازندران كه به اتفاق ديگران بيرون ايستاده بود ، به من اشاره كرد كه بروم و من هم آرام از جلوى شاه رد شدم ، وگرچه در اينجا رسم نيست ؛ تعظيم كوچكى كردم و يكسر به خانه رفتم . شنيدهام شاه هميشه به همين نحو آرام و ساكت به نواى موسيقى گوش مىدهد و گاهگاه ساعتها اين كار را ادامه مىدهد و سپس وارد حرم مىشود . او داراى طبيعتى غمگين است و بهطورى كه من فكر مىكنم ، افكار گوناگون نيز به اين حالت او ، كمك مىكند . شايد علت اساسى غم عميق شاه ، مرگ فرزندش صفىميرزاى جوان باشد ، كه همه به لياقت و فراست او اميدوارى زيادى داشتند . شاه پس از اينكه به او مظنون شد و او را كشت ، فهميد كه اشتباه بزرگى مرتكب شده است و مىگويند اين پدر غمزده ، هر روز مدت زيادى به اين مناسبت گريه مىكند . وى غدقن كرده است كه هيچكس حق ندارد دربارهء صفىميرزا حرف بزند يا چيز بنويسد و بخواند و شعر بگويد ، تا او اين فاجعه را به ياد نياورد . بچههاى كوچك صفىميرزا را كه در حرم هستند ، از نظر شاهعباس پنهان مىكنند ؛ زيرا او با ديدن آنها اشك مىريزد و علت اين واقعهء غمانگيز را من به خوبى مىدانم و از جريان آن مطلع هستم . زن شاهزاده كه خود نيز از شاهزادگان است ، بعد از مرگ شوهر با لباس پارهپاره و تقريبا برهنه و در حالى كه تمام گوشت بدن او از ضربه سياه شده بود ، با موهاى آشفته و چهرهء خراشيده ، فرياد زنان به پيش شاه رفت و به او دشنامهاى سهمگينى داد . يكى ديگر از شاهزادگان زن نيز ، كه خالهء صفىميرزاست ، دائما گريه مىكند و هيچچيز قادر به آرام كردن او نيست . وى غالبا به زنان آوازهخوان حرم دستور مىدهد برايش آهنگهاى غمانگيز بخوانند تا اشك بريزد و سوز دل را فرونشاند و اگر يك موقعى شاه به ديدنش آيد ، اشك خود را پاك مىكند تا چهرهء غمگين نداشته باشد . امثال اين اتفاقات كه واقعا شايسته است دربارهء آنها چيزها نوشته شود و شعرها گفته شود ،