پيترو دلا واله ( مترجم : شعاع الدين شفا )
196
سفرنامه پيترو دلا واله ( قسمت مربوط به ايران ) ( فارسى )
پدر آنتونيو خليفهء مسيحى سفير اسپانيا در دربار ايران بود و چندين بار به منظور انجام مذاكرات بين ايران و اسپانيا به رفت و آمد پرداخت ، ولى سرانجام موقعى كه در ايران سفير بود ، بعد از اشكالات و گرفتارىهاى فوقالعاده و مشاجرات زياد با شاه ، از اين كشور فرار كرد و عدهء زيادى را نيز با خود برد ، و اين امر شاه را سخت خشمگين ساخت . اين خشم و عصبانيت شاه ، در موقع سخن گفتن پيدا بود و از اين مرد به عنوان شيطان و دروغگو و رياكار ياد مىكرد و براى اينكه من خوب به حرفهاى او پى برم ، انگشت سبابهء دست راست خود را رو به پايين مىكرد و به اين ترتيب علامت مىداد كه خليفه مرد پستى بوده است . در اين مورد من دخالتى نكردم ؛ زيرا خليفه را نمىشناسم و از مذاكرات فىمابين نيز اطلاعى ندارم ؛ ولى مىدانم كه شاه معتقد است تمام فرنگيان به او دروغ مىگويند و در اين مورد حساسيت زيادى از خود نشان مىدهد ، زيرا واقعا در گذشته اين جماعت به او بسيار دروغ گفتهاند و متأسفانه كسانى كه به اين ديار آمدهاند ، غالبا فقط نفع شخصى خود را در نظر داشتهاند و براى تأمين اين منظور از تزوير و رياكارى كوتاهى نكردهاند و حتى از دروغ گفتن به پادشاهان خويش دريغ نورزيدهاند و از خود مطالبى جعل كردهاند كه به كلى دور از حقيقت است . بايد از خود سؤال كرد كه آيا اين خليفهء عيسوى يا سفير اسپانيا را بايد از مردمان راستگو و پاك محسوب داشت ؟ اگر يكى از پادشاهان مسيحى از من اين سؤال را مىكرد ، مسلما به او پاسخ مىدادم كه مرد محترمى مانند او نمىتواند جز اين باشد ؛ ولى در يك كشور اسلامى كه اصول و مبانى اصالت در آن با مغربزمين اختلاف فاحش دارد و از خوى و خصلت شواليهگرى اروپايى بويى نبرده است ، و در مقابل يك شاه تيزبين و بدگمان جز اينكه بگويم او را هرگز نديدهام و با او همكلام نشدهام ، چه چيز ديگرى مىتوانستم ابراز كنم ؟ و فقط بدين ترتيب بود كه از برخورد شديد با شاه اجتناب كردم « 1 » .
--> تجارتى به ايران آمد و از طرف شاهعباس به خوبى پذيرايى شد ؛ مدتى بعد شاه ، سفيرى به نام اللّهوردى بيگ به معيت او به اسپانيا فرستاد تا با فيليپ سوم پادشاه اسپانيا قراردادى عليه تركها منعقد كند ، منتهى موفقيتى در اين راه نصيب او نشد . در سال 1612 مجددا آنتونيودىگووآ با مقام مذهبى مهمترى به ايران آمد ، ولى شاهعباس كه از رفتار پادشاه اسپانيا ناراضى بود ، نه تنها او را به حضور نپذيرفت ، بلكه دستور داد به زندانش بيندازند . چند ماه بعد ، مرد مذهبى موفق به فرار از زندان گرديد و در راه بازگشت ، گرفتار دزدان دريايى شد و دو سال در الجزيره زندانى آنان بود ، تا اينكه موفق شد به وطن خود عزيمت كند و در سال 1628 در پرتغال وفات يافت . - م . ( 1 ) . قسمت اعظم مكالماتى كه در مورد مسيحيت و نظريات شاه عباس ردوبدل شده است ، در چاپهاى كتاب -