پيترو دلا واله ( مترجم : شعاع الدين شفا )
171
سفرنامه پيترو دلا واله ( قسمت مربوط به ايران ) ( فارسى )
عازم اشرف شدم و زنان و اسباب و اثاث را در فرحآباد باقى گذاشتم . اشرف در شرق فرحآباد واقع شده و چون گل و لاى به تدريج داشت خشك مىشد ، جاده وضع خوبى داشت ؛ با اين حال حركت ما به آهستگى انجام مىشد . زمينهاى اطراف ، همه حاصلخيز و زير كشت بود و در حوالى فرحآباد عدهء زيادى از عيسوىهاى گرجى و ارمنى در آن مشغول زراعت بودند . با كمال خوشوقتى ملاحظه كردم كه گل و گياه اين منطقه خيلى شبيه سرزمين خود ما است و نباتاتى را كه مدتها پى آن گشته و پيدا نكرده بودم ، در سر راه خود يافتم « 1 » . . . . بعد از طى يك فرسنگ ، از رودخانهاى عبور كرديم كه مختصرى از رودخانهء فرحآباد بزرگتر بود . ناهار را در كنار آن خورديم و چند ساعتى در دهكدهء نزديك كه ساكنان آن تركمن بودند و به نام چهار امام خوانده مىشد ، استراحت كرديم . بزرگان اين دهكده - كه در كنار نهر بزرگى قرار گرفته - طبق آداب و سنن از ما پذيرايى شايانى كردند . منتهى من كه قبل از رسيدن به محل سرشير عالى و فراوانى خورده بودم ، نتوانستم لب به غذا بزنم . بعد از ظهر ، مجددا سوار شديم و تا يك ساعت قبل از غروب خورشيد راه رفتيم و پس از عبور از دهكدههاى آباد ، كه ساكنان آنها را مازندرانىها و تركمنها تشكيل مىدادند ، سرانجام به اشرف كه نزديك به دو فرسنگ از دريا فاصله دارد و كنار جلگهء زيبايى پاى تپههاى متعددى بنا شده رسيديم . اطراف اين شهر باز است و جز قصر شاهى كه هنوز ساختمان آن به اتمام نرسيده و باغهاى مربوط به آن و يك خيابان پر از دكان و مغازه و خانههاى چندى كه بدون نظم و ترتيب در وسط درختان ساخته شده و اطراف آنها را زمينهاى وسيعى احاطه كرده ، ديگر چيزى در آن وجود ندارد . جمعيت اين شهر كم نيست ، زيرا شاه خيلىها را به آنجا كوچ داده است و بهخصوص موقعى كه خود او در آنجا است به تعداد ساكنان محل افزوده مىشود . سعى و كوشش شاه بر اين است كه تا سرحد امكان هرچه زودتر به جمعيت شهر افزوده شود و تعداد ساختمانها نيز افزايش يابد و به همين مناسبت هر وقت در فرحآباد باشد ، قسمت اعظم زمستان را در اشرف به سر مىبرد . در اين محل چشمههاى آب شيرين و زلال زياد است و به اندازهاى در آنجا درخت وجود دارد كه خانهها در ميان آن گم شده است و من موقع نوشتن يادداشت روزانهء خود ترديد داشتم كه آيا بايد اشرف را شهرى در ميان جنگل بنويسم ، يا آن را جنگلى بخوانم كه به علت سكونت افراد حالت شهرى به خود گرفته است .
--> ( 1 ) . در اينجا نويسنده چند سطرى به تشريح اين گياهان مىپردازد . - م .