آدام الئاريوس ( مترجم : احمد بهپور )

81

سفرنامه آدام الئاريوس ( بخش ايران ) ( فارسى )

« خان ! در اين ساعت ، خوب نيست كه به اطاق ايلچى « 1 » فرنگ ( فرستادگان آلمانى ) وارد شوى » . بنابراين همگى در حياط نشستند و زير آسمان به مى خوردن پرداختند . وقتى كه خان چشمش به غلام بچه كروسيوس كه داراى چهره‌اى سفيد و ظريف بود افتاد ، او را به سوى خود خواند و به حكيم گفت . ايكاش اين پسربچه فرزند من بود . حكيم چند بار به آسمان نظر انداخت و با اين كه هنوز هوا روشن و ابرى بود از ستارگان الهام گرفت و گفت : « اگر خان بتواند به صورت اين پسربچه خيره شود و تصوير او را به ذهن بسپارد و آنگاه با همسر خود نزديكى كند ، امكان تولد اين‌چنين پسربچه‌اى بسيار زياد است » . اين سخنان كه پيشگوئى مانند بود و مربوط به دنيايى اسرارآميز ، خان را وادار كرد كه چند لحظه به چهرهء غلام‌بچه خيره شود و پس از بدرود سواره محل را ترك كند . بيست و دوم همين ماه پدر آمبروسيوس با چشمانى گريان از ما خداحافظى كرد و از شماخى به سوى تفليس نزد برادران روحانى خود رفت . روز بيست و چهارم ، خان هداياى نوروزى را بنا به رسم ، روانهء دربار شاه كرد . هداياى اين بار زيادتر از دفعات پيشين بود ، زيرا با اين كه برادر خان مورد غضب شاه قرار گرفته بود ، لكن شاه وسيلهء نامه‌اى به او تفقد كرده و وى را دوباره از پشتيبانى خود بهره‌مند كرده بود . اين هدايا عبارت بود از چند رأس اسب زيبا ، شتر ، سى عدد تشك پر قو ، مقدار زيادى چرم دباغى شده روسى ، چند دوشيزه و پسربچهء زيبا . شخص خان چند مايلى هدايا را جهت احترام بدرقه كرد ولى به شماخى بازنگشت و چند روز خارج از شهر به سر برد . در غياب خان كلانتر وسايل سفر و مقدمات حركت ما را فراهم كرد و از آنجا كه بدون پيش‌بينى ، مدتى طولانى در شماخى

--> ( 1 ) - Frenki Eltzi