حاجيه خانم علويه كرمانى
71
روزنامه سفر حج عتبات عاليات و دربار ناصرى
[ حركت از مكه به سوى مدينه ] صبح پنجشنبه بيست و ششم از مكه حركت كرديم ، آمديم . نيمفرسخى مكه بغل مكان حاجىها كه دنبال بودند . عصرى آمدند گفتند در مكه بارانى شديدى آمده كه سيل روان شده . همه بازار [ و ] دكان را جمع كردند . خيلى واهمه كردند . در آنجايى كه ما بوديم باران آمد ولى كم . شب بوديم با حالت پريشان . با اين ناخوش بد حال به سر برديم . صبح جمعه بيست و هفتم سوار شديم . آمديم ، پنج فرسخى ، سر چاه امام حسن ( ع ) منزل كرديم . « چاهى حضرت خودشان كندند . درخت انجيرى هم سر چاه سبز است » . خانم خيلى بد احوال ، من بيچاره از حال خود بيزار . شب مانديم . صبح شنبه بيست و هشتم بار كرديم از مكه ، همهجا ميان دو كوه آمديم . اين منزل دو فرسخ كه آمديم ، دو طرف كوه همه نخلستان و درخت ليموى آب . چهار فرسخ به اين طور بود : آبادى ، جمعيت زياد ، آب روان كمى هم داشت . چون عسكر مصرى با محمل آيشه [ ! ] سر آب منزل كردند ، ما را بردند دور تر انداختند . آنجا را وادى ليمو مىگويند . غروبى خانم فوت كردند . خدا نصيب كافر نكند . كاش گردن من شكسته بود ، نيامده بوديم . ميان بيابان ، غريب بىكس ، نه آب نه آبادى ، خدا پدر حاجى اسماعيل اصفهانى حمله دار را بيامرزد ، زودى توى دامنهء كوه چادر زدند و سه نفر غسال آوردند . بنده كارى كه هرگز نكرده بودم ، رفتم نشستم تا اينكه غسل دادم . كفن كردند . هر ساعت مىگفتند زود باشيد كه عرب حرامى مىآيد ما را مىكشد ، چون توى دامنهء كوه بوديم . در هرحال بعد از غسل آورديم پايين كوه ، نزديك چادر حاجىها شترى كشتند . نعش پيچيدند در پوست شتر . ما آمديم توى چادر . نه جرأت گريه ، مىگويند براى اهل حاج خوش آينده نيست . تا صبح آهسته آهسته گريه كرديم . خدا به فرياد دل من بيچارهء فلكزده برسد . بىطالع اگر مسجد آدينه بسازد * يا سقف فرود آيد و يا قبله كج آيد بدبخت خودم ، بىكس خودم ، غريب خودم ؛ خدا به فريادم برسد . تنهايى وداع اين ناكام كه چهقدر براى من سخت است . رضا بقضاء اللّه ، مسلما لأمره . طلوع صبح يكشنبه بيست و نهم بار كردند . تا عصرى راه آمديم . ده فرسخ