حاجيه خانم علويه كرمانى

10

روزنامه سفر حج عتبات عاليات و دربار ناصرى

آنها به‌دست داده نمىشود . ضمن آن مقدمه تصريح شده است كه : « عيال خود اين خاكسار همسفر و حاجى نبود و خيلى به جهت تنهايى دلتنگ بوديم ، و مشغولياتى بهتر از اين نديديم كه بعد از رسيدن به منزل‌ها و رفع خستگى نمودن ، شرح قضاياى هر منزل و فرسخ‌هاى آنها و دهات و مزارعى كه در راه‌ها ديده مىشود ، به‌طور روزنامه بنويسم كه هم كتابچه شود و هم يادگارى در اين صفحه روزگار بماند » . در سطور آغازين كتاب به قلم خود نويسنده ، يعنى در صفحه دوم ، نام سه تن از فرزندان او با نام‌هاى « نور چشمى آقا ميرزا غلام حسين ، و ميرزا عبد اللّه و ميرزا على » آمده است كه به مشايعت او آمده‌اند . در ميان مشايعت‌كنندگان نام دو نفر ديگر هم هست : يكى « سركار نواب عالى آقاى حسن على خان » و ديگرى « سركار نواب عالى آقاى آقا ميرزا جواد » . اين‌كه آنان چه نسبتى با نويسنده ما داشته‌اند روشن نيست . عجالتا نويسنده پس از سفر حج و عتبات ، در بازگشت به ايران وقتى به قم مىرسد ، عوض آمدن به كرمان به تهران مىرود . وى در آنجا آشنايان زيادى دارد كه مهم‌ترين آنها حضرت و الا حشمت السلطنه و غلامحسين خان و شمارى ديگر از كسانى است كه روزگارى در كرمان صاحب منصب بوده‌اند . عليّه خانم دختر اين حضرت و الا ، براساس آنچه در اين كتاب آمده ، يكى از زنان ناصر الدين شاه بوده و رابطى است كه حاجيه خانم ما را به اندرون مىبرده است . حاجيه خانم علويه حوالى يك سال و نيم در تهران مىماند و در اين فاصله نگرانى خاصى از بابت كرمان ندارد ، گرچه گاه از فرزندانش ياد مىكند و حتى يك بار به او توصيه مىشود كه اگر بچه‌هايش را هم به طهران بياورد ، اموراتش بهتر مىگذرد . خودش مىنويسد : « امروز كه روز شانزدهم شهر رجب است ، آمدم منزل در خدمت حضرت و الا به‌سر برديم . الهى خداوند ان شاء اللّه عمر و عزّت و دولت ايشان را زياد كند . نمىدانم از التفات‌هاى بىپايان ايشان چه بنويسم . من كارى از دستم برنمىآيد ، مگر اجداد طاهرينم ان شاء اللّه تلافى كنند . روز به روز ، ساعت به ساعت بر التفات ايشان مىافزايد . نمىگذارند آب به دل من گرم شود يا غصهء مفارقت و دورى را بخورم . يك ساعت را تنها نمىگذارند .