خطايى ، على اكبر
298
خطاى نامه ( شرح مشاهدات سيد على اكبر خطائى معاصر شاه اسماعيل صفوى در سرزمين چين )
ولووليل بياورد و اسپ يكى با زين و يكى بىزين ، و صد چوبه تير نى و بيست [ 406 ب ] و پنج كيبر 210 سه پهلوى ختائى و پنج هزار چاو و بخشى ملك را نيز مثل آن ، امّا يكى بالش نقره كمتر بود ، و خاتون ايشان را بىبالش نقره نيمهء آن قماشها فرمود . و در آن روز ايلچى اويس خان رسيدند با دويست و پنجاه نفر و او را بويا 211 تيمور اتكا مىگفتند و پادشاه را ديد و سر بر زمين نهاده و مجموع ايشان را جامهوارهاى پادشاهى دادند و علفه معين كرد . و در يوم الاثنين ثالث عشر [ ربيع الاول ] 1 / 211 ايلچيان را طلب داشتند و پادشاه فرمود من به شكار مىروم . شانقاران خود را بگيريد 212 [ و ] نگاه داريد كه اگر ديرتر بيايم شما معطل نشويد و طعنهاى چند زد كه شانقاران خوب مىبريد و اسپان بد مىآريد . شانقاران را تسليم ايلچيان كردند و پادشاه به شكار رفت . بعد از آن پادشاهزاده از طرف يمناى 213 آمد و روز بار به جاى پادشاهى مىنشست . [ و هژدهم ماه ايلچيان به ديدن او رفتند ، در طرف شرقى خانه ، پادشاه به طريق پادشاه ] نشسته بود و از چپ و راست همان رسم 214 بود و ايلچيان را همچنانكه پيشتر ، شيرهها نهادند و آش خوردند و متفرق شد . در غرّه ربيع الاخر سجنان 215 خبر كردند كه پادشاه از شكار برمىآيد پيشواز مىبايد رفت . رفتند و تا نماز پيشين در بيرون بودند . آخر معلوم شد كه روز ديگر مىآيد . به وثاق بازگشتند . چون به يام رسيدند شانقار [ 407 الف ] كبود سلطان احمد مرده بود . باز همان زمان سجنان آمدند و گفتند سوار شويد و امشب در بيرون باشيد تا سحرگاه پادشاه را توانيد ديد و باران مىباريد . 216 چون سوار شدند بر در يام مولانا قاضى و جمعى با او ايستاده بودند بغايت ملول . از جهت ملامت استفسار كردند . مخفى گفت كه اسبى كه حضرت سلطنت شعارى خلد اللّه تعالى ملكه و سلطانه براى پادشاه فرستاده بود در شكار بر آن اسپ سوار شده و آن اسپ پادشاه را انداخته و پاى 217