خطايى ، على اكبر

164

خطاى نامه ( شرح مشاهدات سيد على اكبر خطائى معاصر شاه اسماعيل صفوى در سرزمين چين )

مثنوى « 1 » الفت ار گيرى به تصوير اجل * مانى آخر جاودان و لم يزل زندهء جاويد را آخر چه غم * جان اگر صد ره برآيد در الم چون بود دل در قضاى سركشى * در ميان صد غمش باشد خوشى مىدهد دود دل محنت كشان * از صفا و وز جلاى دل نشان هركه باشد در دلش نور إله * از دل او لمعه افتد سوى ماه چون گشادى روى دل اى ديده‌ور * مىنگر هر سوى خورشيد و قمر با اجل گردان دل ما آشنا * آخر از فضل خودت اى رهنما حكايت « 2 » فلاطون آنكه استاد جهان بود * مگر در ابتدا عزمش چنان بود كه استخراج زر تدبير سازد * ز مس سفسه كند اكسير سازد چو پنجه سال شد در گوشه‌اى گم * ز قشر بيضه و از موى مردم چنان اكسير كرد و معتبر كرد * كه اندك كيميا بسيار زر كرد چو زر كردن چنان آسان شد او را * به قيمت خاك و زر يكسان شد او را به خود يك روز گفت اى دل بينديش * كه اكسيرى كنى در جوهر خويش چو قشر بيضه و موى سر امروز * ز جهدت كيميائى شد دل‌فروز گر اكسيرى كنى در جوهر خويش * بود آن كيميا از عالمى بيش نه كم آمد ز قشر بيضه جانت * نه موى سر فزون گشت از روانت چو پنجه سال اين اكسير كردى * نخفتى روز و شب تدبير كردى كنون گر عاقلى اين كيميا ساز * دو عالم در ره اين كيميا باز چو عزمش جزم شد سالى هزار او * ز خلق عالم آمد بر كنار او

--> ( 1 ) - ابيات اين مثنوى در نسخهء ق نيست ( 2 ) - ق : سراسر اين حكايت در انتهاى رساله آمده است .