خطايى ، على اكبر

165

خطاى نامه ( شرح مشاهدات سيد على اكبر خطائى معاصر شاه اسماعيل صفوى در سرزمين چين )

چنان از جوهر خود كيميا كرد * كه از نورش دو عالم پر ضيا كرد ز پيشش محو شد مه تا به ماهى * برو شد كشف اسرار الهى دو پانصد سال در اسرار بنشست * شبا روزى ر درد كار ننشست زمستان داروئى بوديش در پيش * كه ماليدى ز سر تا پاى در خويش برستى موى همچون پربر اعضاش * زمستان دفع اين بودى ز سرماش سرشته بود يك داروى ديگر * كه تابستان بماليدى به خود بر بريزيدى ازو آن موى اندام * بدادى تف تابستانش ايام يكى دارو دگر بر كار كردى * به هر شش سال ازو يك بار خوردى باستادى مزاج او به تعديل * نيفتادى رطوبت هيچ تحويل اگرچه افضل روى زمين بود * خور و پوشش دو پانصد سال اين بود برش رفت ارسطاطاليس ناگاه * سكندر بود با او نيز همراه نشسته بود افلاطون در اندوه * به غارى سهمگين در جنب شش كوه درختى بود زيرش چشمهء آب * فلاطون مانده آنجا سينه پر تاب سكندر گفت آخر يك سخن‌گوى * كه هر دو آمديم اينجا سخن جوى جوابش داد آن استاد ايام * كه خاموشيست نقد ما سرانجام چو خاموشيست رنگ جاودانى * به رنگ جاودان شو تا بمانى سكندر گفت اگر خواهى طعامى * مرا باشد از ان عالى مقامى چنين دادش جواب آن مرد مردان * كه اى خسرو ! تنم مبرز مگردان مخور كاين خوردن آن كردن نيرزد * به مبرز رفتنت خوردن نيرزد شكم چون باشدم جاى نجاست * درو ، نى علم گنجد نى فراست سكندر گفت اى مرد جهان تو * بخفت آسايشى كن يك زمان تو جوابش داد پير حكمت انديش * كه چندانى مرا خوابست در پيش كه نتوان گفت كان چندست و چون است * مرا خود عمر پندارى كنون است چو هر دم مىدهندم تازه جانى * روا نبود اگر خفتم زمانى