محمد بن أبي بكر الزهري الغرناطي ( مترجم : حسين قره چانلو )

97

كتاب الجغرافية ( فارسى )

هزار تن از بنى اسرائيل را كشت . اما اين كشتار او را قانع نكرد و آن سرزمين را چنان ويران كرد كه كسى در آن نماند ، پس فيلسوف را خواست ، به او گفت : « من مىخواهم اين زمين را خراب كنم تا هيچ‌كس داخل آن نشود » . فيلسوف به او گفت : « چشم ، پس نقشه‌اى كشيد و نطفه‌هاى مردان و زنان را جمع كرد و آن‌ها را با مقدارى از گياهان ، كه علم گياه‌شناسى را خداوند به او داده بود ، مخلوط كرد . سپس آن را در ساحل رود نيل دفن كرد . آن‌گاه از آن كرم‌هاى بزرگى به‌وجود آمدند و آن كرم‌ها بزرگ شد ، سپس حيوانى از آن‌ها به‌وجود آمد كه كفتار ناميده مىشد و آن افعى است بر هيئت و شكل سوسمار [ پ v 18 ] جز آن‌كه به جسم از آن كوچك‌تر ولى پهن‌تر است ، دمى كوتاه و چهارپا دارد كه مانند سوسمار به وسيلهء آن پاها راه مىرود . هركس او را ببيند بىدرنگ مىميرد . هنگامى كه اين حيوان در سرزمين أخميم زياد شد ، آن زمين از سكنه خالى گشت و هيچ‌كس در آن باقى نماند . آن‌گاه چهل سال به بيابانى متروك و بىآب و علف مبدّل گشت . چون بخت النّصر درگذشت و پسرش جانشين او شد و وصف زمين أخميم را شنيد و از حسن آن آگاه شد ، مشتاق ديدن آن و رفتن به آن‌جا گرديد . سپس فيلسوف را فراخواند و به او گفت : « براى داخل شدن به شهر أخميم و ديدن دروازه‌هاى آن‌جا چاره چيست ؟ » فيلسوف به او گفت : « چشم ، آن امر مشكلى است ولى يك سال به من مهلت بدهيد . . . » . پس چون يك سال گذشت ، فيلسوف دستور داد كه تعداد زيادى جغد و شاهين جمع كنند ، و چون جمع‌آورى شد دستور داد تا هر روز عده‌اى از مردم وارد آن سرزمين شوند و هر اسب و سوارى يك شاهين همراه خود ببرد . وقتى به سرزمين أخميم رسيدند و آن حيوانات « كفتارها » افعىها آشكار شدند ، آنان ( به هنگام روز ) شاهين‌ها را رها كردند ، شاهين‌ها آن حيوانات را به سختى زخمى كردند ، شب نيز جغدها را رها كردند ، آنان نيز همين كار را كردند ، سى روز نگذشته بود كه تمام آن حيوانات ( افعىها ) را از بين بردند و از آن‌ها چيزى باقى نماند اگر بود در سوراخى يا چاهى يا ويرانه‌اى پنهان شده بود .