محمد بن أبي بكر الزهري الغرناطي ( مترجم : حسين قره چانلو )
68
كتاب الجغرافية ( فارسى )
چارهاى بينديشم . اگر اين كار را نكنى تو را اينجا تنها مىگذاريم تا از گرسنگى و تشنگى بميرى ! » . پس مرد عراقى به دستورات مرد هندى عمل كرد و ظرف را برداشت و از دهانهء دهليز بالا آمد ، پس حمد و ثناى خدا را بجا آورد و به سوى مرد هندى به راه افتاد . چون قسمتى از راه را طى كرد ، با خودش گفت : « وارد اين دهليز شدم و از آنجا اين ظرف را خارج كردم در حالى كه نمىدانم در آن چيست . » پس ظرف را پايين آورد و در آن را باز كرد و داخل آن سنگهايى از ياقوت سرخ و كبود رنگ يافت . هر يك از آن سنگها با خانهاى پر از پول برابرى مىكرد . آنگاه مرد عراقى شش عدد از آنها را انتخاب كرد و محكم به كمربندش بست و گفت : « خودم را فداى اين سنگها مىكنم » . سپس به پهلوى كوه رفت ، در حالى كه مرد هندى با نوكرانش داخل كشتى بودند مرد هندى به او گفت : « چه كار كردى ؟ » او گفت : « اين ظرف پر از سنگهاى قيمتى است . » مرد هندى گفت : « آن را به سوى ما بينداز تا چارهاى براى پايين آمدنت بينديشم » . پس عراقى ظرف را به سوى آنان انداخت . هنگامى كه مرد هندى ظرف را باز كرد و به داخل آن نگريست گفت : « اى مرد همانا نهايت سعى و تلاشت را در انجام نصيحتم به كار بردى . اگر ما مىتوانستيم تو را پايين بياوريم ، اين كار را مىكرديم ، ولى نمىتوانيم . هيچكس داخل اين مكان نشد مگر اينكه هلاك شد . هر چارهاى براى نجات تو به كار ببريم ما و همراهانمان نيز مثل تو از بين مىرويم . نابودى يك تن از نابودى گروهى بهتر است . پس تو را به خدا سپرديم و سلام و درود بر تو باد » . آنگاه آن جماعت با كشتى رفتند و مرد عراقى سرگردان در كوه باقى ماند . او دو روز كنار « لبهء كوه » نشست و از آن ميوهها امرار معاش مىكرد و ميمونها از چپ و راست او فرار مىكردند ، در حالى كه پرندهاى كه شرحش گذشت كوشش مىكرد تا مرد را بربايد ، ولى او دور كوه مىگشت به اين اميد كه منفذ و راه نجاتى به دريا پيدا كند . هنگامى كه روى لبههاى كوه مىگشت ناگهان در يك سمت آبى را ديد كه به سختى ( از كوه ) بيرون مىآمد ، جز آنكه بين او و