محمد بن أبي بكر الزهري الغرناطي ( مترجم : حسين قره چانلو )

69

كتاب الجغرافية ( فارسى )

محلى كه آب از آن‌جا خارج مىشد بيش از صد ذراع فاصله بود . پس مرد عراقى گفت : « اللّه اكبر ! اين همان آبى است كه از دهليز داخل آن شدم و براى اين كوه هيچ راه و منفذى نيست مگر از همين جا . به خدا قسم چاره‌اى براى آن مىانديشم يا مىميرم و يا نجات پيدا مىكنم ! » . پس به سوى دهليز بازگشت و از آن درخت‌ها چوب‌هاى بزرگى را جمع‌آورى كرد و آن‌ها را به همراه خود به دهليز آورد . سپس لباس‌هايش را پاره كرد و از آن‌ها طناب درست كرد و آن‌ها را به هم بست و سپس پشتهء بسيار بزرگى ( از هيزم و علف ) را با آن طناب‌ها به هم محكم كرد و تا زانوهايش داخل آب شد . آن‌گاه گفت : وارد اين مكان نشدم مگر به خاطر اين سنگ‌ها . پس به خدا سوگند كه از آن‌ها با خود مىبرم ، پس چنان‌چه سالم ماندم كه چه بهتر و اگر مردم همراه من است . آن‌گاه تا آن‌جا كه برايش ممكن بود از آن سنگ‌ها برداشت و با آن‌هايى كه نزدش بود در كيسه نهاد . بعد بستهء هيزم را به آب انداخت و سوار آن شد . به مدّت يك روز روى آب شناور بود كه ناگاه نورى را ديد كه از روبه‌رو به سوى او مىآمد . پس گفت : « اللّه اكبر ! اين نور خورشيد است ! » . هر قدر كه او نزديك‌تر مىشد آن نور زيادتر مىشد ولى اين حالت ساعتى بيش‌تر نبود كه ناگهان آب او را به جاى تنگى برد ، پشته هيزم او را در تنگنا قرار داد . تا آن‌كه ( فشار ) آب آن را از زير مرد بيرون كشيد و با خود برد و آن مرد تنها ماند . پس گفت : « خدايا به تو سوگند كه در پىاش مىروم ، اميد است آن را به دست آورم » . سپس شيرجه‌اى زد و داخل آب پريد ، آن‌گاه آب او را به دريا افكند . نگاهى به آن بستهء هيزم انداخت كه روى آب شناور بود ، پس سوار آن شد و شكر و ثناى خدا را به جاى آورد و گفت : « اميد است خداوند مرا از ظلمت اين دريا نجات دهد ، همان‌طور كه از ظلمت اين كوه نجات داد ! » . مدت چهار روز همچنان‌كه روى پشته هيزم بود ، پيوسته امواج او را بالا و پايين مىبردند ، در روز پنجم خداوند او را به جزيرهء زنجر كه يكى از جزاير