محمد بن أبي بكر الزهري الغرناطي ( مترجم : حسين قره چانلو )
67
كتاب الجغرافية ( فارسى )
انتخاب كن يا زندگى با مال و ثروت و منفعت را » . مرد عراقى گفت : « قضيه چيست ؟ » مرد هندى گفت : « داخل اين صندوق ( يا تابوت ) مىشوى ، آنگاه در آن به روى تو بسته مىشود و اين گوسفند را محكم به آن صندوق مىبنديم و سپس تو را به دريا مىاندازيم . آنگاه از اين كوه پرندهء تنومندى فرودمىآيد و تو را به قلّه اين كوه بالامىبرد پس وقتى فهميدى و متوجه شدى كه پرنده گوشت گوسفند را مىخورد ، فريادى بزن و سروصدايى در صندوق راه بينداز تا پرنده فرار كند . سپس در صندوق را باز كن و خارج شو . وقتى خارج شدى انبوهى از درختان ميوهدار را مىبينى كه ميمونها روى آنها هستند ، از اين منظره نترس ، به كنار كوه بيا تا من با تو حرف بزنم و به آنچه كه به نفع ما و تو است خبر دهم . اگر از اين دستور من سرپيچى كنى ، سرت را بريده و در اين دريا مىاندازم » . مرد عراقى با خودش گفت : « در هر دو صورت مرگ متوجه من است . ولى چه بسا داخل شدن در صندوق ، همراه با نجات باشد » . سپس مرد عراقى گوش به دستورات مرد هندى داد و داخل تابوت شد . پس مرد هندى او را به دريا انداخت . آنگاه آن پرنده فرود آمد و او را به هوا برد تا به قلّهء كوه رسيد . پس مرد عراقى آنچه را كه مرد هندى توصيه كرده بود ، انجام داد . چون از تابوت خارج شد ، خدا را شكر كرد و حركت كرد تا اينكه در كنارهء كوه ايستاد ، در اين موقع مرد هندى را ديد كه با غلامانش در كشتى بودند . پس مرد هندى به او گفت : « سالم رسيدى ؟ » گفت : « بله » مرد هندى گفت : « سمت راستت چه مىبينى ؟ » مرد عراقى گفت : « در فاصلهء يك ميل چيزى شبيه ساختمان مىبينم . » هندى گفت : « درست گفتى ، پس به سوى آن برو . آنجا دهليزى را مىيابى كه تعداد صد پلّه دارد . ظرفى را كه در صندوق يا ( تابوت ) است با خود ببر ، وقتى كه به آخرين پله رسيدى به يك نهر جارى مىرسى ، نترس و پايين برو ( و داخل نهر شو ) آبش تا زانوهايت مىرسد ، سپس مقدارى از سنگهاى آن نهر بردار و داخل ظرف بريز ، بهقدرى كه بتوانى روى سرت حمل كنى . آنگاه آن را به اين مكان بياور تا براى پايين آمدنت