ايگناتى يوليانوويچ كراچكوفسكى ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

339

تاريخ نوشته هاى جغرافيايى در جهان اسلام ( فارسى )

معدود عرب است كه نام ابن بطوطه را ياد كرده و شخصا نيز او را ديده است . وى در مقدّمهء معروف خويش ضمن فصلى دربارهء اينكه آثار دولت با نيروى اصلى آن تناسب دارد گويد : به دوران سلطان ابو عنان مرينى يكى از مشايخ طنجه به نام ابن بطوطه به مغرب آمد كه بيست سال پيش از آن به مشرق سفر كرده بود ، و در بلاد عراق و يمن و هند بگشته و به دهلى ، پايتخت پادشاه هند ، كه سلطان محمّد شاه است ، درآمده و با شاه وقت ، فيروزجوه ، مربوط شده و پيش او تقرّب يافته و شاه او را به كار قضاوت بر پايهء مذهب مالكى گماشته ، آنگاه به مغرب آمده و به سلطان ابو عنان پيوسته ؛ و از سفر خويش و عجايبى كه در ممالك زمين بود سخن مىكرد . و بيشتر از دولت فرمانرواى هند مىگفت و از احوال او چيزها داشت كه به نظر مستمعان شگفت انگيز مىنمود ، مانند اينكه وقتى شاه هند به سفر رود مردم شهر خود را از مرد و زن و كودك شماره كند و روزى ششماهشان را عطا كند و هنگام بازگشت از سفر به روزى معلوم درآيد كه همهء مردم به صحرا درآيند و به دور او جمع شوند و جلو شاه منجنيقها بر مركبان باشد كه به وسيلهء آن درهم و دينار سوى مردم پرتاب شود تا به ايوان خويش رسد . و حكاياتى مانند اين ؛ كه مردم آهسته با هم تكذيب آن مىكردند . در اين هنگام وزير سلطان ، فارس بن وردار معروف را بديدم كه با وى در اين باب سخن كردم و انكار اخبار آن مرد را به دو وانمودم كه تكذيب وى ميان مردم رواج داشت ، فارس وزير به من گفت : نبايد اين گونه چيزها را به سبب آنكه نديده‌اى انكار كنى و همچون آن پسر وزير نباش كه در زندان بزرگ شده بود و داستانش اين است كه وزيرى را سلطانش به زندان كرد و سالها در آنجا بماند و پسر خود را در آنجا بزرگ كرد ، و چون بالغ و عاقل شد دربارهء گوشتى كه مىخورد پرسش كرد ، پدرش گفت : اين گوشت گوسفند است . گفت : گوسفند چيست ؟ پدرش وصف گوسفند را براى او بگفت . پسر گفت : پدر ! مثل موش است ؟ و پدر انكار كرد و گفت : گوسفند كجا و موش كجا ؟ دربارهء گوشت شتر و گاو نيز چنين بود ؛ كه او در زندان بجز موش نديده بود و همه را از جنس موش مىدانست . و اين حال دربارهء اخبار نواحى مردم بسيار رخ دهد . و گاه باشد به قصد ايجاد شگفتى گزافه‌گويى كنند چنان كه در آغاز كتاب بگفتم . پس انسان بايد اصول را بنگرد و بر خويشتن مسلّط باشد و با عقل سليم و فطرت مستقيم خويش ممكن را از ممتنع باز شناسد و هر چه را در قلمرو امكان باشد بپذيرد و هر چه نباشد رد كند . منظور امكان عقلى نيست كه عرصهء آن بسيار وسيع است و واقعيّات را مشخّص نمىكند ، بلكه مقصود امكان متناسب با مادهء هر چيز است . و چون اصل و جنس و صنف و مقدار قوّت آن را بنگريم به نسبت آن دربارهء امكاناتش قضاوت كنيم و هر چه را از