حسين بن احمد البراقي النجفي ( مترجم : سعيد راد رحيمى )
226
تاريخ الكوفة ( تاريخ كوفه ) ( فارسى )
نخواندى ؟ گفت : نمىدانستم . آنها وى را نزد فرمانروايشان بردند و گفتند : او در برابر غريان نماز نخوانده است . فرمانروا گفت : چرا نزد آنها نماز نخواندى ؟ گفت : نمىدانستم من مردى غريب از افريقا هستم . دوست داشتم نزد شما باشم تا لباس تو و نزديكانت را بشويم و در سايهء تو نفعى ببرم . اگر مىدانستم براى آنها هزار ركعت نماز مىخواندم ، فرمانروا گفت : آرزويت چيست ؟ گفت : چه بخواهم ؟ گفت : دربارهء حكومت و رهايى خودت را كشته شدن درخواست نكن و جز اينها هر چه مىخواهى آرزو كن . مىگويد : رختشوى رفت و برگشت و به ناله و زارى پرداخت و گفت مرا معذور بداريد زيرا من غريب هستم ولى فرمانروا از پذيرش آن امتناع كرد . وى گفت : من ده هزار درهم از تو مىخواهم ، گفت : ده هزار درهم نزد من آوريد . رختشوى گفت : پيكى بياوريد ، پيكى آمد و ده هزار درهم را به او داد و گفت : هرگاه به افريقا رسيدى ، از منزل فلان رختشوى سؤال كن و اين ده هزار درهم را به خانواداش بده . سپس فرمانروا گفت : آرزوى دومت را بگو ، وى گفت : هر يك از شما را سه بار با چوبدستى بزنم ضربت اول شديد ، ضربت دوم متوسط و ضربت آخر آرام گويد : فرمانروا دچار ترديد شد و مدت زيادى درنگ كرد ، سپس به افرادى كه در مجلسش نشسته بودند ، گفت : نظر شما چيست ؟ گفتند : نظر ما اين است كه سنّتى را كه پدرانت پايهريزى كردند ، قطع نكنيم . گفتند : از چه كسى شروع مىكنى ؟ گفت : از فرمانروا ، فرزند فرمانروايى كه اين سنت را نهاده است . گفت : فرمانروا از تختش پايين آمد و رختشوى ، چوبدستى را بلند كرده ، به پشت گردنش زد . فرمانروا به روى زمين افتاد ، و به او گفت : كاش مىدانستم اين چه ضربات سنگينى است ؛ به خدا سوگند ، اگر اين ضربه ، آهسته بود و پس از آن ضربهء متوسط و شديد بر من وارد مىشد ، حتما مىمردم . آن گاه به نگهبانان نظر افكند و گفت : حرامزادهها ! گمان مىكنيد او در برابر غريان نماز نخوانده است ولى به خدا سوگند ، من او را ديدم كه نماز مىخواند ، او را رها كنيد و غريان را خراب كنيد ، گويد : رختشوى خنديد به حدّى كه از شدت خنده پايش را به زمين مىكشيد . مىگويم : به نظر من هنگامى كه منذر ، غريان را در حومه كوفه ساخت اين سنت را هم نهاد ولى برآوردن سه حاجتى را كه پادشاه مصر مقرّر كرده بود ، شرط نكرد ؛ خداوند