حسين بن احمد البراقي النجفي ( مترجم : سعيد راد رحيمى )

227

تاريخ الكوفة ( تاريخ كوفه ) ( فارسى )

آگاه و داناست . غريان در حومه كوفه قرار داشت و منذر بن امرىء القيس بن ماء السماء آنها را بنا كرد و سببش اين بود كه وى داراى دو خدمتكار از خاندان اسد بود كه به يكى از خالد بن نضله و به ديگرى عمر بن مسعود مىگفتند ، آنها شبى در حالى كه فرمانروا مست بود ، نزد او رفتند ، تا در مورد مطلبى با وى صحبت كنند . فرمانروا نيز در حال مستى فرمان داد تا در حومهء كوفه ، دو قبر براى آن دو حفر كنند و آنها را زنده دفن كنند . صبح روز بعد ، آن دو را فرا خواند . وى را از آنچه بر سر آن دو آورده بود ، آگاه كردند . او از اين خبر اندوهگين شد و كنار قبر آن دو رفت و دستور داد ، دو طربال بر روى آنها ساختند و طربال همان صومعه است . منذر گفت : تمام زايران عرب بايد از ميان دو قبر عبور كنند ، و هيچ كس نبايد با فرمان من مخالفت كند . و در هر سال براى آنها روز بدبختى و روز خوشبختى مقرر كرد . و در روز بدبختى ، هر كس را مىديد ، مىكشت و طربالها را به خون او آغشته مىكرد و اگر حيوانى نزد او مىآمد ، اسبها آن را تعقيب مىكردند و اگر پرنده‌اى مىآمد ، بازهاى شكارى را به سراغش مىفرستاد و هر چه در برابرش ظاهر مىشد ، مىكشت و آن دو بنا را به خونش آغشته مىكرد ، و بخشى از دوران حكومتش بدين‌سان سپرى شد ، يكى از دو روز ، روز بدبختى ناميده شد ، و آن روزى بود كه هر انسان و حيوانى ديده مىشد ، به قتل مىرسيد و روز ديگر ، روز خوشبختى نام گرفت و در آن روز هر شخصى را كه مىديد ، مورد حمايت خويش قرار مىداد و به او خلعت مىبخشيد ، در يكى از روزهاى بدبختى منذر از كاخ خارج شد و با عبيد بن ابرص اسدى شاعر روبه‌رو شد كه در حال مديحه‌سرايى پيش مىآمد . چون منذر او را ديده ، گفت : چرا مرگ براى تو باشد ، اى عبيد ؟ عبيد گفت : خائن با پاى خود نزد تو آمد و گوينده سخن اين جمله را ضرب المثل قرار داد . منذر به او گفت : مرگت فرا رسيده است . مردى كه همراه شاعر بود گفت : لعنت و نفرين از تو دور باد ، او را رها كن ، زيرا گمان مىكنم آشنايى او به شعر ، بهتر است از آنچه از قتلش مىخواهى ، به اشعار او گوش كن و اگر اشعار خوبى شنيدى از او بيشتر بخواه ، و اگر جز اين بود ، او را مىكشى و تو بر اين امر توانايى . عبيد نشست ، غذا خورد و آب نوشيد . آن گاه منذر او را فرا خواند و گفت : نظرت