حسين بن احمد البراقي النجفي ( مترجم : سعيد راد رحيمى )

140

تاريخ الكوفة ( تاريخ كوفه ) ( فارسى )

گفت : از ترس و نگرانى هيچ حركتى نكردم ، او مرا به حال خود رها كرد و رفت ، ابو القاسم گويد : ابن هشام نزد من آمد و مرا از كلام امام آگاه كرد ؛ ابن هشام گفت : پس از اين كه سى سال سپرى شد ، ابو القاسم بيمار شد ، و با تهيهء لوازم و نوشتن وصيت ، خود را براى مرگ آماده كرد و در اين باره جدّيّت داشت ، به او گفته شد : نگرانى تو براى چيست ؟ ما از خداوند مىخواهيم كه به تو سلامت و تندرستى عنايت فرمايد ، پس نگران نباش . وى گفت : امسال ترس بر من غلبه كرده است و به همان بيمارى درگذشت . علّامهء بزرگ سيد محمّد طباطبايى در كتابش كه دربارهء فضيلت مسجد كوفه نوشته و علامه مجلسى نيز در مبحث بازگرداندن حجرالاسود بدان اشاره كرده گفته است : نقل شده هنگامى كه محمد بن قولويه در بغداد بود ، باخبر شد كه حجرالاسود به مكه بازگردانده مىشود ، بدين سبب همراه با حجر عازم سفر شد تا امام زمان ( عج ) را ببيند زيرا مىدانست كه تنها معصوم ( ع ) ، حجرالاسود را در جايش قرار مىدهد . هنگامى كه به كوفه رسيد ، به شدت مريض و از ادامه راه عاجز شد . از اين‌رو ، يكى از افراد مورد اطمينان خود را با دارايى بسيار به منظور برپايى مسجد الحرام و خدمت به آن اعزام كرد و به او گفت : از آنها بخواه تا هنگامى كه حجر الاسود را در جايش قرار مىدهند به تو اجازه دهند كنار ركن حضور يا بى . و همچنين نامهء مهر شده‌اى را به وسيله او براى امام زمان ( عج ) فرستاد و به او گفت : اين نامه را به كسى كه حجرالاسود را در محلّش مىگذارد بده ، آن شخص امين همراه او رفت تا به مكه رسيد و آنچه را كه بدان امر شده بود انجام داد و هنگامى كه خواستند حجرالاسود را در جايش قرار دهند و متصديان به او اجازه دادند كنار ركن حضور يابد ، بزرگان و سران عرب آمده ، حجرالاسود را در پارچه‌اى نهادند و همه با هم آن پارچه را بلند كردند تا به برابر جايگاه حجرالاسود رسيد . ناگهان جوانى خوش چهره ، سنگ را از روى پارچه برداشت و در جايش گذاشت . و از ميان مردم و داخل مسجد بيرون رفت ، و به دنبال او شتافتم تا اين كه به سوى پشت كوههاى مكه رفت و صدا زد : اى فلان ! نامهء محمد بن قولويه را برايم بياور ، او نيز نزد امام ( عج ) رفت و نامه را به وى داد و او گفت : به محمد بن قولويه بگو ، من برايت دعا كردم ، خداوند اين درد جانكاه را شفا مىدهد ، و تو به بيمارى شديدى مبتلا مىشوى كه