محمدحسين ناصر الشريعه

294

تاريخ قم ( فارسى )

جانبش داشت . « 1 » گويند روزى در اثناء محاوره به فتحعليشاه خطاب نمود و فرمود : اى پادشاه ! عدل كن مىترسم به واسطه محبتى كه به شما دارم نظر به آيهء مباركهء وَ لا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ « 2 » مستوجب عذاب نار و غضب كردگار جبار شوم . خاقان مغفور در جواب عرض كرد : نظر به اين روايت كه هركه در دنيا سنگى را دوست داشته باشد در عقبى با او محشور مىشود ، چون در اين‌جا با شما محبت و دوستى دارم اميد است در بهشت عنبر سرشت هم با شما محشور باشم . و ايضا مرحوم فتحعلى شاه را ريشى بلند بوده ، چنان‌كه از شال كمر او مىگذشته ، روزى از

--> ( 1 ) - در پاورقى صفحه 247 از محقق عاليقدر ميرزاى قمى نام برديم ، در اين‌جا داستان مهاجرت او را از جاپلق به نقل از سيد شفيع جاپلقى كه خود در جوانى ميرزا را ديده و اهل موطن وى بوده از لحاظ خوانندگان مىگذرانيم . وى در كتاب اجازهء خود موسوم به « الروضة البهيه » مىنويسد : « وقتى ميرزا از كربلا به « جاپلق » كه موطن او و پدرش بود مراجعت كرد در قريه‌اى به نام « دره باغ » سكونت ورزيد ؛ ولى از آن جا كه روستاى نامبرده كوچك و قابل سكونت وى نبود و ميرزا نيز در نهايت سختى مىگذرانيد ، لذا به خواهش حاج محمد سلطان كه از اعيان آن‌جا و مردى خيرانديش بود ، به روستاى ديگرى به نام « قلعه بابو » كه نزديك دره‌باغ بود ؛ منتقل گرديد و مشغول تدريس شد ، اما جز برادرش ميرزا هدايت اللّه و على دوست خان فرزند حاج طاهر كسى نبود كه از وى استفاده كند . اهل روستا قدرى كم‌معرفت بودند كه ميان مجتهد عالىمقامى چون ميرزا و آخوند مكتبى ده به نام ملا سبزعلى فرق نمىگذاشتند بلكه بين او و ملا شاه‌مراد كه از ملا سبزعلى هم پست‌تر بود تميز نمىدادند ، و اين‌رو زمينه بر ميرزا تنگ شد و زندگى در ده را براى خود سخت ديد ، به اصفهان مسافرت كرد » . حاج سيد شفيع چون خود اهل جاپلق بوده علت هجرت ميرزا را درست توضيح نداده ، اما ميرزا محمد تنكابنى در قصص العلما مىافزايد كه : بر اثر كم‌شعورى مردم ده و عدم تشخيص مقام منيع او ، گاه مىشد كه براى يك موضوع نامربوط و خالى از نزاكت سر و صدا راه مىانداختند و قضاوت آن را از ميرزا مىخواستند و اين خود بيشتر بر ملالت روح و تكدر خاطر او مىافزود ، از جمله آخوند مكتبى آن‌جا كه گويا همان ملا سبزعلى يا ملا شاه مراد بوده به ميرزا حسد مىبرد و توطئه مىچيند كه ميرزا را از ده بيرون كند ! روزى به اهل ده گفت : به ميرزا بگوئيد بنويسد « مار » - چون تكليف نمودند ، ميرزا هم چاره نديد و نوشت « مار » - در اين موقع ملا سبزعلى فرصت را غنيمت شمرد و شكل مارى كه سرش گنده و دنباله‌اش باريك و دراز و پيچ‌خورده بود كشيد و به اهل ده نشان داد و گفت : اى مردم ! بيائيد نگاه كنيد و انصاف بدهيد ، مار اين است كه من كشيده‌ام يا اين كه ميرزا نوشته ؟ دهاتيهاى احمق و بىسواد هم نوشتهء ملا مكتبى را ترجيح دادند و گفتند : مار اين است كه تو نوشته‌اى ! ! ميرزا از اين پيشآمد حوصله‌اش سرآمد و گريست و گفت : خدايا بيش از اين ذلت مرا مخواه و از ميان اين مردم نجات بده . پس از آن خداوند فرجى كرد تا به شهر قم كه حرم اهل بيت بود آمد و توطن اختيار نمود تا به مقام مرجعيت رسيد . ( د ) ( 2 ) - آيهء 113 ، سورهء هود .