حسن بن محمد بن حسن اشعرى قمى ( مترجم : تاج الدين حسن بن بهاء الدين قمي )
41
تاريخ قم ( طبع مرعشى ) ( فارسى )
جمع مىشد ، و آن را هيچ منفذى و رهكذرى نبود ، از اطراف ثيمره و انار آب مىآمد ، و بذين موضع جمع مىشد ، و بحوالى و جوانب آن انواع كياه رسته شد ، و علفزار كشته ، جنانكه چراكاه دوّاب « 6 » بود . و روزكار « 7 » از كثرت نبات و كياه ، كه بذين موضع بوده سبز شده ، تا غايت كه اين موضع را كبود دشت « 8 » نام كرده بودند . و در عرب جمعشدن آب را قم « 9 » كويند . و ازين جهتست كه آفتابه را قمقمه « 10 » كويند ، و جمع آن قماقم . جون قم مجمع آبهاى ثيمره و أنار بود ، آن را قم نام نهادند » . و بعضى ديكر كويند - چنانچ ياد كرديم - كه : « قصبهء قم مجمع و مستنقع آبهاء ثيمره و أنار بود ، و او را از هيچ طرف منفذى و ره كذرى نبود ، و بحوالى و جوانب آن جندين علفزار و مرغزار ، بواسطهء كثرت آب پيذا شده بود ، و از جوانب و اطراف رعاة و شبانان بواسطهء علف كرد بر كرد آن خيمه زدند ، و خانها بنا
--> ( 6 ) . چهارپايان . ( 7 ) . كذا در اصل ، و شايد مقصود از آن روزگار و دورانهاى طولانى باشد كه سرزمين قم پوشيده از علف و سبزه بوده است . ( 8 ) . اين تركيب احتمالا فارسى شده و برگرفته از اصطلاح عربى ( سواد ) است ، كه صفت دشتهاى سرسبز و پوشيده از درختان مىباشد ، همچون دشتهاى پوشيده از درختان نخل در كوفه و پيرامون آن كه در تاريخ به ( ارض السواد ) شهرت دارد ، بويژه آن كه راوى اين خبر خود اصالة از اهالى كوفه است ، و ذهن او با اين اصطلاح مأنوس بوده است . ( 9 ) . در « لسان العرب » در ذيل ماده ( قمم ) به نقل از ابن الاعرابى آمده است : ( قمّ اذا جمع ، و قمّ اذا جفّ ) كه نشان مىدهد لفظ قم از الفاظى است كه داراى معناى متضاد است . ( 10 ) . در « لسان العرب » در ذيل ماده ( قمم ) : القمقم : الجرّة . كه در فارسى به او كوزه گويند .