احمد بن حسين بن على كاتب

77

تاريخ جديد يزد ( فارسى )

كف گرفت و بر آن غراره زد كه بردارد . سرنيزه‌اش بشكست . در غضب رفت و بن نيزه بر غراره زد و درربود و تا سر ميدان ببرد و از عقب بينداخت . [ 97 ] غريو از خلايق برخاست . « 1 » محمّد بن مظفّر پياده شد و پيش سلطان‌زمين بوسه داد و گفت التماس آنكه سلطان بفرمايد تا غراره در ميدان خالى كنند . سلطان بفرمود كه غراره خالى كردند . چون بريختند سندان شصت من به وزن يزد از ميان آن بيرون آمد . سلطان بر محمّد مظفّر آفرين كرد و خلعت بخشيد و بر امرا پايهء او بيفزود . و ابو مسلم منفعل گرديد . و سلطان مرسوم تعيين كرد و مدينهء ميبد اقطاع او گردانيد و دويست مرد معين كرد كه ملازم او باشند . محمّد مظفّر به ميبد آمد و در آنجا ساكن شد و بسيار عمارت بساخت . و جماعت نكودريان از سرحدّ كرمان به ولايت يزد به دزدى آمدند و در آن نزديكى هشتاد سوار با سه امير خود ، يكى را نام امير تمن و ديگرى را نوروز و سيوم را كربه خواندندى ، به ولايت يزد آمدند و ايشان سالها آمده بودند و بر ولايت مسلط گشته و مردم به غايت از ايشان در زحمت بودند . هرچه يافتندى ببردندى ، حتى ديگى كه در تنور داشتندى . و دفع ايشان ممكن نبود . چون محمّد مظفّر خبر آمدن ايشان شنيد با پنجاه سوار بر ايشان تاختن كرد و بىخبر بديشان رسيد و پنجاه مرد از ايشان به قتل آورد و هر سه امير ايشان را محبوس كرد با سى مرد و سرهاى آن پنجاه تن از گردن / 82 / باقى درآويخته [ 98 ] و به يزد آمد و امير تمن و نورزو و كربه را در قفص كرد و ده روز در « دار الشفاى صاحبى » بياويخت تا مردم به تفرّج مىرفتند و برايشان استخفاف مىكردند . و بعد از آن ايشان را با سرها به اردوى اعلى فرستاد . سلطان ابو سعيد را به غايت خوش آمد . خلعت خاص و اسب و زين زر به دو فرستاد . خداى تعالى محمّد بن مظفّر را پسرى داد و او را شاه مظفّر نام كرد ، و محمّد مظفّر قوى شد و هر داروغه كه يزد آمدى به مشورت او كار كردى . و چون سال سبع و ثلاثين و سبعمائه درآمد سلطان ابو سعيد مال و حكومت يزد در عهدهء مرتضى اعظم سعيد سيّد عضد كرد و به يزد فرستاد و چون سيّد به يك روزهء يزد رسيد ايلچى برسيد و خبر وفات سلطان بياورد . [ چون ] محمّد مظفّر خبر يافت هم در

--> ( 1 ) . اصل : برخواست .