احمد بن حسين بن على كاتب

76

تاريخ جديد يزد ( فارسى )

شرف الدين مظفّر » . و شرف الدين مظفّر در شبانكاره بيمار گرديد و اطباء معالجه كردند و خوش شد و باز مكث كرد « 1 » و آخر درگذشت و او را از آنجا به ميبد نقل / 80 / كردند و در مدرسهء خودش دفن كردند . و خواجه رشيد الدين فضل اللّه طبيب كه وزير الوزراء بود با او عداوتى داشت ، بفرمود كه املاك و جهات او را ديوانى كردند . پسر او محمّد مظفّر ده ساله بود . چون ديد كه املاك پدر او ديوانى كردند و طلب اموال ديگر مىكنند درماند . در يزد امير محمد جوشنى به اردوى اعلى مىرفت . محمّد بن مظفّر استعانت به او برد و همراه او متوجه اردو شد و امير محمّد او را ملازم سلطان محمّد كرد و او كمر ملازمت دربست و دو سال ملازمت نمود . بعد از آن سلطان املاك او را باز داد و او را به ميبد فرستاد . و چون سال ست عشر و سبعمائه درآمد سلطان محمّد خدابنده درگذشت و سلطان ابو سعيد در خراسان بود . [ 96 ] امير چوپان كه امير الامرا بود او را بطلبيد و به تبريز آورد و به سلطنت بنشاند . و چون مدّ بر امر او شد و محمّد ابن مظفّر هيجده « 2 » ساله بود به اردو رفت و به ملازمت قيام نمود سلطان ابو سعيد را با او ارادتى تمام پيدا شد و او را بالاى امراى خود نشاند . ابو مسلم خراسانى كه پهلوان پايتخت بود در غضب رفت و كمان خود به محمّد بن مظفّر داد كه آن را چاشنى كن . محمّد مظفّر كمان او را با كمان خود بر هم نهاد و هر دو [ را ] بكشيد و كمان خود را به ابو مسلم داد كه آن را چاشنى كن ! ابو مسلم هرچند زور كرد تمام نتوانست كشيد . منفعل شد . گفت فردا در ميدان غرارهء پر كاه برداريم به سر نيزه ، كه اين كمان كشيدن سهل است ! روز ديگر سلطان ابو سعيد به عزم تفرّج سوار شد و غرارهء پر كاه در ميدان بينداخت . محمّد بن مظفّر چون آن بديد پياده شد و ركاب سلطان / 81 / ببوسيد و همين التماس كرد كه روز ديگر همين عمل به جاى آورد . روز ديگر سلطان سوار شد و مردم به تفرّج آمدند . محمّد بن مظفّر ديد كه غرارهء پر كاه در ميدان افتاده . مركب برانگيخت و نيزه بر

--> ( 1 ) . مل : بازگشت نكرد . ( 2 ) . مل : هفتده .